تبلیغات
(وبنوشته های یك ماما)
(وبنوشته های یك ماما)
اینجا یه چیزایی پیدا میشه واسه خوندن!
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

قبلا فکر میکردم خانمهای خونه دار چقدر راحتند و چه خوبه آدم واسه خودش بخوره و بخوابه و فقط کارهای خونه رو انجام بده و آقا بالا سرم نداشته باشه و شیفت کارم که نیست و خیلی چیزای خوب دیگه...........

اما  الان بعد چهار ماه خونه داری به این نتیجه رسیدم که خونه داری و بچه داری بزرگ ترین و سخت ترین شغل دنیاست.

صبح قبل از اینکه من تصمیم بگیرم بلند شم امیر طاها برام برنامه ریزی میکنه. بعضی روزها 6 صبح و بعضی روزها 11.

هنوز چشمامو باز نکردم این فکر میاد تو سرم که چی درست کنم واسه نهار و این قسمت نهار سخت ترین و اعصاب خوردکن ترین قسمتشه.

حالا وقتی میرم سر درست کردنش باید چند بار وسطش گاز رو خاموش کنم و بیام به بچه برسم و برم.اینو تازه یاد گرفتم چون اون اوایل زیاد پیش اومد غذام زغال بشه.

امیر طاها معمولا روزی یکی دوبار نیاز به تعویض لباس داره واسه همین هیچ وقت سبد لباسها خالی نیست.

هر دو سه ساعت یک بار تعویض پوشک و بعد دوباره برنامه ی بفرمائید شیر پسرم بفرمائید شیر عزیزم بفرمائید شیر عسلم و ......

وقتی آدم شیفتکاره یه شرح وظایفی داره و بعد شیفتت دیگه مال خودتی.اما این چهار ماه من فهمیدم مامانا هیچ وقت مال خودشون نیستن واسه همین بود که گاهی مامانم میگفت : دلم میخواد دو سه روز واسه خودم برم تو یه بیابونی که هیچ کس نباشه تک و تنها.

و من با خودم فکر میکردم آخه بیابون تک و تنها چه لذتی داره؟ و الان میفهمم لذت داره.

قدر ماماناتونو بدونید که تا مادر نشید نمیفهمید چی کشیدن .

----------------------------------------------------------------------------------------------

رفتیم خونه پدر شوهری صبحانه شیر گذاشتن رو گاز با این ظرفها که شیر میریزن باهاشا.همسری میاد شیر بریزه کل گاز رو به گند کشیده و نصف شیر رو حروم کرده. مامانش میگه چی کار کردی گاز رو .چرا اینجوری کردی و ..

منم مثل این مامانا که شرمنده میشن از کار بد بچه هاشون        میگم همسری جان چرا اینجوری کردی .منم با همین ظرف شیر ریختم ببین یه قطره هم نریخت.

بعد  همسری میگه: نه ظرفش کجه شیر از بقلش میریزه.

بعد مادر شوهری میگه عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه و دوباره همسری توجیه و دوباره مادر شوهری .....

و من و مادر شوهری تو یه تیم داریم همسری رو میکوبیم که یهو.

مادر شوهری میگه: آره ظرفشم کجه بچم تقصیر نداره.

ومن تو اون لحظه . و من دوباره تو همون لحظه آخه یهو تغییر موضع داد مادر شوهری 

 بعد پدر شوهری از توی هال داد میزنه: الکی میگه منم با همون ریختم اصلا نریخت.

یعنی من عاشق این پدر شوهریمما




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: خانه داری، بفرمائید شام، شیر خشک، شیر مادر، شیردهی، مادر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 اردیبهشت 1392 توسط ماما | نظرات ()

روز مامان و روز زن  و روز معلم  و  روز ماما و روز کارگر و ......مبارکعکس گیگ | آپلود عکس رایگان

----------------------------------------

دنبال انتقالی به مرکز بهداشتم.امیر طاها خیلی بهم وابسته شده.نمیتونم با این وضع شیفتای طولانی بیمارستانی برم .

واسم دعا کنید جور بشه. شانس من حالا که میخوام از بیمارستان برم تلوزیون  گیر داده به بیمارستان ما هر روز پا میشه سرزده میره اونجا.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، مادر، مامان، کارگر، معلم، تبریک،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 توسط ماما | نظرات ()
پیش پیش پیش پیش (تند تند پشت سر هم بگید) این وضعیت منه الان
تا خواستم پست بذا رم بیدار شده.
میام

------------------------------------
کامپوترم مشکل پیدا کرده از خونه خودم نمیتونم بیام نت.
امروز اومدم اینجا(خونه ی پدری) نظرات رو خوندم ولی نشد جواب بدم ببخشید

رها جان و دوست جدید و مامان الینا و عسل  و پریساو .... تو همین هفته میام جواب میدم پیام خصوصی هارو



نوشته شده در تاریخ شنبه 31 فروردین 1392 توسط ماما | نظرات ()

امیر طاها 53 روزه شده و من تازه دارم به این وضعیت عادت میکنم.امسال به زور خونه تکونی (تکانی) کردم.مگه میذاره این بچه؟یه آدم بیکار میخواد که صیح تا شب در خدمتش باشه . 

اومدم بگم که سزارین بزرگترین حماقت عمرم بود نکنید این کارو هیچ وقت.

 شرایط بدی پیدا کردم بعد عمل. افسردگی و ضعف و ورم شدید دست و پام  بهترین هاش بود.

هفته ی اول شیردادن دردناک ترین لحظات بود طوری که قبل بیدار شدن امیر طاها گریه میکردم از ترسم.

روز اول سزارین تا 6 ساعت درد شدید نداشتم اما وقتی سوند رو خارج کردن و قرار شد راه برم از درد ناله میکردم واینقدر شدید بود این درد که نمیتونستم حتی گریه کنم .

سرفه و گریه و خنده و عطسه و به پهلو شدن و بلند شدن از تخت و  حتی نفس عمیق هم دردناک بود.

شبها اگه آب میخواستم باید یه نفر رو بیدار میکردم تا بلندم کنه و بشینم و آب بخورم.

خلاصه که حماقتی بود تن دادن به تیغ جراحی که ...       و اگه همراهی خانوادم  مخصوصا مامانم نبود خیلی بدتر میشد. 

این وسط فقط وجود امیر طاها بود که باعث تحمل شرایط میشد .

پزشکم واقعا عالی بود و بیمارستان هم خوب بود و پرسنل خیلی بهم لطف داشتن از همشون ممنونم ولی هیچ وقت سزارین نکنید .میدونم تو دلتون میگید تو که خودت ماما هستی چرا سزارین شدی ولی باور کنید که پشیمونم بسیار و دوست ندارم هیچ کدومتون این حس پشیمونی رو تجربه کنید.

...........................................................................................

ساعت 2 شبه و این جوجه حسابی باباشو گذاشته سر کار

با شیشه داره شیر میخوره تا من یه پست بذارم البته نه شیر خشک ها

دیگه صداش در اومد. سال نو مبارک.موقع  تحویل سال  منم دعا کنید .ممنون





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: سزارین، مزایای زایمان طبیعی، زایمان طبیعی، معایب سزارین، سال نو،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 اسفند 1391 توسط ماما | نظرات ()









کل پیام هارو میخونم نه یک بار بلکه چند بار . چند تای اولی رو تونستم جواب بدم کوتاه ولی بقیه رو نشد یعنی این جوجه نذاشت.
ممنونم زیااااااد از همتون.
نمیدونید یه تازه مادر شده چقدر از این پیام ها انرژی میگیره و تو روحیه اش تاثیر داره
یه ذره بگذره مینویسم روز زایمان رو



طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 بهمن 1391 توسط ماما | نظرات ()

یعنی اصلا فکر نمیکردم  پوشیدن جوراب و کفش  بشه دردناکترین کار دنیا.

اصلا فکر نمیکردم یه روزی اینقدر ضعیف بشم که این پهلو اون پهلو شدنم چند دقیقه طول بکشه. تازه داداشم میگه میخوای از زمین بلند شی آدم یاد زامبی میافته.

جوجمون دیگه جاش تنگ شده و حرکاتش ملموس تر.

یعنی یه لذتی داره تو خونه باشی استرس کار نداشته باشی. گاهی میزنه به سرم کلا دیگه نرم سر کار. اما هفته پیش که رفتم بیمارستان به دوستام  سر بزنم دیدم چقدر دلم تنگ میشه واسه اون محیط.

در معرض زایمان زودرس بودم به خاطر شرایطم. حالا که 37 هفته تموم شده میگم کی میشه دردام شروع شه راحت شم اما انگار نه انگار.دردام پراکنده هستن و با یه سری اقدامات درمانی خودم سریع آف میشن. تا یه روزی به خودم وقت دادم اگه درد داشتم NVD اگه نداشتم واسه خودم تاریخ C/S  زدم.

------------------------------------------------------------------------------

وسایلم رو آماده کردم فردا میرم بیمارستان. امشب استرس بدی گرفتم.اصلا انگار نه انگار خودم این همه سزارین دیدم و بیمار سزارینی آماده کردم و اردر(order) سزارینی چک کردم. تازه تو اون بیمارستان ما که همه چی وضعیت اورژانسی داره.

خوابم نمیبره. از ظهر خودمو NPO  کردم که بعد عمل اذیت نشم.بعد دیدم ضعف دارم نشستم یه عالمه غذا خوردم. خدا به دادم برسه فردا.

به دکترم زنگ زدم تازه گفت صبحم یه چیز شیرین بخور بعد بیا.

بعد بیمارستان چتر رو باز میکنم خونه ی پدری. فکر نکنم تا چند روز بتونم پست جدید بذارم.

معذرت میخوام که بد آموزی داشتم و دارم سزارین میشم. راستش خسته شدم زیاد آخه تو بارداریم واقعا کم استراحت داشتم و استرس زیادی کشیدم.

 برای آقای همسر: امشب شب آخره دوتایی بودن من و تو  و   دوتایی بودن من و این جوجه ست.  باردار بودن شرایط سختیه ولی شیرین بود .ازت ممنونم به خاطر همراهی همیشگیت.

پارسال شب تولد حضرت رسول (ص) شیفت بودم کلا یه بیمار داشتیم که زایمان کرد و و اسم بچه رو گذاشت نگار. اون شب بلوک زایمان و اورژانسمون  آروم آروم بود و ساعت 9 شب یهو صدای گریه ی اون بچه پیچید تو بخش. یادمه وضع روحی خوبی نداشتم اون روزها و یهو منم با اون صدا بغضم ترکید و ....و بعد چند ماه این جوجه وارد زندگیم شد.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.

  به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.

امسال نمیدونم کجام و چه وضعی دارم. پیشاپیش تبریک میگم و امیدوارم هر چی از خدا میخواین توی اون شب بهتون بده.

دیگه چیزی یادم نمیاد . فقط التماس دعای شدید








طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391 توسط ماما | نظرات ()
    وارد بخش میشم . رو کفشی میپوشم . از بقیه روزها زودتر رسیدم. لباس فرم میپوشم. اتیکت میزنم. ترالی احیا رو چک میکنم. کل وسایل بخش رو میشمارم.
دفاتر رو با دقت تیک میزنم. دیوار نویس هارو پر میکنم.
حتی کپسول های اکسیژن رو هم چک میکنم. فعلا کسی تو اورژانس بستری نیست.
اول شیفت یه زایمان داریم. یه دختره ناز. همکارم میگه تو برو من کاراشو میکنم. ولی من دوست دارم خودم باشم سر زایمان. میگم کارای عملی من ، مشق نوشتنا با تو.

واکسناشو میزنم . وزن و دور سر و قد .گرفتن اثر کف پا و آخر سر هم مای بی بی. شانی که دورشه  مثل روسری میبندم براش . اینجوری با نمک تر شده.


چند تا بیمار پذیرش اورژانس میگیرن و کاراشونو انجام میدم.
آخرای شیفت داره میرسه . همکار شبکارم زود میرسه و شیفت رو تحویل میگیره .
وسایل کمدم رو جمع میکنم. لباسای کارم . مهر و اتیکتم. دمپایی ها رو میچپونم تو کمد. از رختکن میام بیرون. رزیدنت ها دارن تو اورژانس بخش رو تحویل هم میدن.
منتظر میمونم تموم که میشه بلند میگم بچه ها خداحافظ . من شیفت آخرمه
. همه با تعجب میگن  وای چه زود داری میری مگه چند هفته شدی تو ؟
همکارم داد میزنه 37 هفته دیگه.
یکی شون میگه آآآآآ انگار همین دیروز بود گفتی بتات + شده.
عادله میگه: واسه ما هم دعا کن.  میگم  : حتما

سمیه میگه :اینجا میای واسه زایمان؟  میگم : اصلا
سپیده میگه :سزارین دیگه؟ میگم :قطعا
کلی مسخره بازی و ماچ و بوسه آخرش هم با یه مراسم فیلم هندی با همه خداحافظی میکنم.
از بخش میام بیرون . رو کفشی هارو در میارم.
منتظر آسانسور نمیمونم. از پله ها میام پائین.
از اورژانس جنرال رد میشم.همه جارو با دقت نگاه میکنم. ایستگاه بیمار بری. تریاژ  ، آزمایشگاه ، اطلاعات ، این خط های قرمز و سبز و زرد کف سالن و .....
آژانس بیمارستان ماشین نداره . یک ربع تو حیاط بیمارستان میشینم.
کارت میزنم و از در میام بیرون.
________________________________________________________________
این کارارو همیشه میکنم ولی وقتی آدم فکر میکنه شاید آخرین بار باشه حتی کارهای تکراری روزمره هم واسه آدم شیرین و لذت بخش میشه.


     


طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 توسط ماما | نظرات ()

این روزها با خودم فکر میکنم چه کارهایی الان میتونیم انجام بدیم که دیگه لااقل تا 3-2 ساله دیگه نمیتونم به راحتی انجامش بدم.

همیشه از اینکه وسط سینما صدای گریه ی یه بچه مییومد اعصابم به هم میریخت . واسه همین این روزها میرم سینما .دوتایی بیرون میریم . 

شبها به سختی میخوابم حتی این بالشهای بارداری هم دیگه جواب نمیده .کمردرد آدم رو کلافه میکنه.

دیگه به سختی پشت فرمون میشینم . بیمارستان به خاطر ساخت و ساز های جدید پارکینگ رو زوج و فرد کرده. دیروز به سختی جا پیدا کردم و ماشین رو چپوندم بین دیوار و یه سمند. در رو باز کردم که پیاده شم ولی   حیف   ...... همه جام رد شد غیر از  این جوجه . دوباره روشن کردمو اومدم بیرون از پارک.  

با خودم فکر میکردم چقدر صاف راه میرم  . امروز توی مترو عکسم افتاد رو قطار و دیدم وای با وجود این همه لباس گشاد چقدر این جوجه تابلو شده و کاملا مثل اردک راه میرفتم.

این جوجه هنوز عرضی قرار گرفته برای همین پاهاشو فرو میکنه تو پهلوم . همش میگم کی به دنیا میای جوراباتو با یه کش سفت ببندم به پاهات از دست این انگشتای کوچولوت راحت شم.

همه بچه های بیمارستان بهم لطف دارن حتی خدمات خیلی کمکم میکنن  ولی شیفتای طولانی واقعا اذیت کننده میشن مخصوصا شبکاری که چهار ساعتی تنها میمونم گاهی واقعا دلم برای خونه تنگ میشه  اونوقته که این آهنگ حمید عسگری رو میذاریم و کلی باهاش مسخره بازی در میاریم.

 خوابیدن سخت و بریده، عضلات دردناک، شکم بزرگ، راه رفتن با پاهای باز، لگدهای توی قفسه سینه وپهلو ، نفس نفس ها ......ولی  حتی زمانهای  سختش هم شیرینه. همیشه برای اونایی که بچه میخوان دعا میکنم چون مثل مزه ی خوب یه معجونه که دوست دارم همه خودشون بچشنش.

-----------------------------------------------

لطفا واسم دعا کنید جوجمون سالم باشه و  به موقع به دنیا بیاد   ممنون





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: بارداری، ماه های آخر، 32 هفته،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 آذر 1391 توسط ماما | نظرات ()

بعد 6 ماه یک هفته مرخصی گرفتم و افتادم دنبال سیسمونی خریدن و سر هر چیزی کلی حرص میخورم که مگه چه خبره این همه گروووونه آخه؟

مگه ما که از این قاشقای حرارتی نداشتیم هممون دچار سوختگی لب و لوچه شدیم؟

مگه ما که زانو بند نداشتیم چهار دستو پا که رفتیم پوست زانوهامون قلفتی کنده شد؟

مگه ما که صندلی غذا خوری 300 هزار تومنی نداشتیم الان نمیتونیم پشت میز غذا بخوریم؟ والا یه ملحفه بزرگ مینداختن کلی حال میکردیم از غذا خوردنمون.

کل ماشینمون حالا مثلا گرون شده 8 میلیون می ارزه اونوقت یارو میگه ست کالسکه و کریر و روروئک و صندلی خودرو میشه  سه میلیون و پونصد  حالا چون شما خریدارید و همین یه دونه از ایتالیا وارد شده میدیم 2/5    . گفتم من غلط کنم خریدار باشم  ممنوووووووووووووون بسییییییار.

در کل تصمیم گرفتم فقط چیزایی که واقعا لازمه بگیرم  هر چند پدرم  بنده خدا میگه اینا هدیه ماست و تو کاریت نباشه  ولی من  با این قرچولک بازیا کلا مخالفم.

راستی جوراباشم آبیه بچم. اما هنوز به خاطر شرایطم التماس دعای شدید دارم. 

دنبال استعلاجی هستم .

وخیلی خیلی  ممنونم از دوستای وبلاگیم که جویای حالم بودن




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط ماما | نظرات ()

1_ شیفت قبل ساعت 4 صبح یه خانوم باردار 19 هفته  اومد با خونریزی.  هر چی گفتیم تشکیل پرونده بده بمون راضی نشد. گفت فردا عروسیمه نمیتونم بمونم.

حالا همش تو فکرشم تو عروسیش سقط نکنه بیچاره ضایع شه.

2_ یکی از بیمارای اورژانسمون که قرص استفاده کرده بود تا جنین 19 هفتشو سقط کنه  وقتی سقط کرد با زیرکی تمام فرار کرد و من هنوزم دارم فکر میکنم چطور فرار کرد.  از صبح یادم می افته فحشش میدم چون بعد دو ماه که پله های بیمارستانو به خاطر شرایطم بیخیال شده بودم  به خاطر اون دویدم و کلا یادم رفت خودمو.   وقتی داشتم جنینشو وزن میکردم دلم واقعا واسه اون موجود کوچولو سوخت .

3_ یکی از بیمارامون که 19 هفته  باردار بود امروز برای دومین بار سقط کرد و زار زار گریه میکرد  در حالی که روی تخت بقلیش یه جنین 19 هفته با قرص سقط شده بود.


_____________________________________________

کلا شدم ویلیامز متحرک  . هرچی مورد نادر تو کتاب نوشته تو این بارداری ما داره اجرا میشه.

منم دارم 19 هفته میشم.

اینجا رو هم ببینید جالبه

http://www.medapple.com/site/2010/12/hand-of-hope/




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 شهریور 1391 توسط ماما | نظرات ()
توصِه های دوران بارداری :

"در اوان بارداری تولدنوزاد، باید زن بار دار خود را چنانكه لازم و مناسب حال است مراعات كند . ما در ا ین باره دستوراتی می دهیم كه هر زنی در حالت بارداری، آن را كاملا اجرا كند بهره بیند و با مشكلات غیرمنتظره روبرو نمی شود :
1. در سراسر دوران بارداری باید شكمشان نرم باشد و از یبوست بپرهیزند.
2. اگر یبوست شدید داشتند شیر خِشت (نوعی صمغ گیاهی با خاصیت ملین) و امثال آن بخورند .
3. ورزش نه شدید و نه بسیار ناچیز بلكه ورزش با شدت متوسط بكنند.
4. به آرامی پیاده روی نمایند اما آن هم نه بیش از اندازه كه به افراط.
5. باید به هیچ وجه حركات بسیار شدید بكنند و نباید از جایی به جایی بپرند.
6. باید از ضربت خوردن و بر زمین افتادن برحذر باشند.
7. از پرخوری و عصبانیت، بپرهیزند.
8. باید كوشش كنند كه اندوهگین نباشند و بسیار غم نخورند . خلاصه از هرچه سبب سقط جنین می شود باید بپرهیزند. به ویژه در ماه اول حاملگی تا مدت بیست روز و مخصوصا در هفته اول باردار شدن به مدت سه روز باید از مراعات این دستورات غافل نباشند و از هرچه بچه را تكان می دهد دوری جویند و هرچه را كه در باره نگهداری جنین نوشته ایم مو به مو اجرا كنند.
9. از سردنده های نزدیك شكم به پایین خود را با پارچه ای نرم پشمی بپوشانند.
10. غذایشان نان خوب و برشته با شورباهای ساده و شورباهای زیره ای باشد.
11. نباید هیچ تند مزه ای یاتلخ مزه ای رابخورند".

توصیه های پس از زایمان :


"همین كه مادر نوزاد را به دنیا آورد باید خود را بپوشد كه سرما نخورد، كوشش كند خون كافی بیرون دهد و غذای خوب و مناسب حال بخورد . نباید به طور ناگهانی به غذاهای پرمایه و دیرهضم هجوم آورد . مبادا زیاده از حد لازم گرمی به درونش راه یابد و نیروی تغییردهنده كبد را ناتوان كند و تشنگی زیاد بر او دست یابد.
خونریزی ایام بعد از زایمان، حركت ها و نوبت هایی دارد . در وهله اول تشویش و درد همراه دارد . اگر خون زایچگی از بیست روز گذشت و تا بیست و چهار روز فروكش نكرد یا بعد از فروكش كردن باز برگشت، معلوم می شود که حالت غیرطبیعی است، كه حتما باید مادر، خود را پاكسازی كند.




طبقه بندی: دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 مرداد 1391 توسط ماما | نظرات ()

داره یه (ن) بهم اضافه میشه  همین




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 تیر 1391 توسط ماما | نظرات ()

سلام این مطلب برام جالب بود البته صحت همشو نمیدونم فقط دوتاشو امتحان کردم جواب داد . امیدوارم به درد بقیه هم بخوره

درمان زخم های رحم و قطع خونریزی
عسل را با انجیر شیاف درست کنید با پارچه شمی جهت زخم های رحم و قطع خونریزی نافع است.

مشکوک به باردار بودن
هر گاه زنی هنگام عقب افتادن عادت ماهانه مشکوک است که باردار است یا خیر؟ چنانچه مقداری عسل طبیعی را در آب حل کرده و ناشتا میل نمایند اگر باعث مغص گردد آن بیانگر باردار بودن میباشد در غیر اینصورت او حامله نمی باشد.( مغض یعنی درد شکم و روده ها بدون اینکه یبوست باشد و موادی در امعاء حبس شده باشد.)

تسکین درد رحم و زایمان
خوردن پودر سیاهدانه مخلوط یا عسل تسکین دهنده درد رحم و زایمان است .

طریقه مصرف: یک قاشق چای خوری پودر سیاهدانه را در یک استکان عسل مخلوط نموده و روزی سه قاشق چای خوری میل نمایید.

درمان باز شدن عادت ماهانه
در مورد بسته شدن و بند آمدن قاعدگی ( درصورتی که مربوط به حاملگی نباشد ) عسل را با پودر بادام تلخ شیاف درست کرده و مورد استفاده قرار دهید عادت ماهانه ظاهر میشود . خوردن تباشیر با عسل باعث باز شدن حیض میگردد.

آسان نمودن زایمان
رویز معتقد است به زنان بار داری که کار میکنند باید برای اسان نمودن زایمان نعناع دم کرده همراه با عسل داده شود .

طریقه مصرف: دو قاشق غذاخوری نعناع خشک را در یک لیتر آب دم کرده و روزی سه استکان میل نمایید.




طبقه بندی: بیماری های زنان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: عسل، درمان، زنان، رحم،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط ماما | نظرات ()

از اردیبهشت تا بهشت فاصله ای نیست.

بهشت ارزانیت.......

روزتون مبارک همکارای گلم





برچسب ها: ماما، روز ماما، تبریک، تولد،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط ماما | نظرات ()
یه بیمار کیس روان داشتیم که از صد تا معتاد و ایدزی و هپاتیتی بد تر بود.
کلا روانمون رو به هم ریخت و رفت.
یه دختر 20 ساله که و قتی به مدت یه هفته از خونه فرار کرده بود باردار شده بود و هیچ کس هم نفهمیده بود (شکمش خیلی کوچولو بود و معلوم نبود) و حالا دیوونه شده بود.
هفته ی پیش مامان دختره پی برده بودند و خواسته بودن سقطش کنن که بچه بسیار سرتق بود و نیوفتاده بود.
یه هفته با کیسه اب پاره مونده بود تا بالاخره سر از بیمارستان ما در آورد.
بماند که با چه مصیبتی زایمان کرد ولی جالب تر از اون این بود که:
حدود 40 دقیقه وقت دادیم که بچه خودش راهشو انتخاب کنه و اگه موندنیه بمونه اگه نیست بره اون دنیا که دیدیم هی داره صورتی تر میشه و اصلا قصد مردن نداشت.(چون بچه های زیر 32 هفته احتیاج به دستگاه دارن واسه زنده موندن  البته ما کارهای اولیه احیا رو کردیم)
خلاصه واسش پذیرش گرفتیم از ICU نوزادان و فرستادیمش تو بخش نوزادان.
تا دیروز هم که 10 روزش شد هنوز زنده و سر حال بود.
در مقابل دو تا دو قلو داریم تو همون جا که پدر و مادر هر دو رزیدنت هستن و یه قبیله واسه زنده موندنشون نذر کردن و حالشون تعریفی نداره.
اینجاست که آدم تو کار خدا می مونه .

بهانه نوشت: یه پسر ی تو این شهر خراب شده هست که مادر بچش در حالی که دست و پاش و بسته بودیم که فرار نکنه بچش رو به دنیا آورد و او در خواب ناز تشریف داشت  حالا 10 روزه که پدر شده  خواستم  فقط  از اینجا بهش تبریک بگم همین.نمیدونم چندمین باره که پدر میشی (1) ولی پدر شدنت مبارک.

______________________________________________________

سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم 

1: بی پدر 




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()
ویتامین A

ویتامین A از ویتامین های محلول در چربی است که نقشی اساسی را در تولید مثل ایفا می کند. این ویتامین در هویج، کلم، شلغم، اسفناج، بروکلی، کاهو، فلفل قرمز و انبه یافت می شود.


ویتامین های گروه B
از ویتامین های گروه B، تیامین(B1)، ریبوفلاوین (B2) و نیاسین (B3) بسیار حایز اهمیت می باشند. البته ویتامین های B5، B6، B12 نیز برای کاهش استرس و تنظیم مقدار هورمون های بدن لازم هستند.

ویتامین B3 (نیاسین) باعث اتساع عروق شده و گردش خون را بهبود می بخشد. این ویتامین همچنین باعث ساخته شدن هورمون های جنسی می شود. مصرف نیاسین نیم ساعت قبل از فعالیت جنسی، هیجان جنسی را افزایش می دهد.

ویتامین B6 از افزایش میزان پرولاکتین که خود باعث کاهش میل جنسی می شود، جلوگیری می کند. همچنین باعث افزایش باروری در زنان می گردد. ویتامین B12 در مردانی که اسپرم کافی ندارند، موثر است.

منابع سرشار از ویتامین های گروه B عبارتند از .....



ادامه مطلب
طبقه بندی: دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()

بعد مدتها با یکی از بچه های صبح کار شیفت بودم.

همه میگفتن خیلی بد شیفته. ولی من چون به این چیزا اعتقاد ندارم خیالم راحت بود.

ما تو اورژانس زنان کلا 3 تا تخت داریم که اول شیفت چهار تا بیمار داشتیم.

تو دلم گفتم عیبی نداره فوقش دو تاشون میرن تو بلوک دیگه.

همه به علت خوش کشیکی خانوم رفتن تو بلوک.

تا ساعت 7 درگیر اونا بودم تا نشستم یه مریض فشار بالا اومد. من در گیر فرستادن اون به اتاق عمل بودم که یکی از اون بلوکیا زایمان کرد.

تا از اتاق عمل اومدم یه دختر افغانی با خونریزی اومد. رزیدنت سال یکمون گفت جون من این یکی رو پذیرش نکنید که داریم میمیریم.

ما گفتیم بخوابه رو تخت معاینه تا ببینیم اگه ناجور نیست بفرستیمش بره.

وقتی خوابید دیدیم یه بند ناف نیم متری از واژن همایونی آویزونه و  رزیدنت هم انگار جن دیده همچین جیییییغ کشید  ما هم با بیشترین سرعت ممکنه دویدیم یک عدد ست زایمان آوردیم و در حین دویدن به جدو آباء همکارمون فحش دادیم که بماند چی گفتیم.

حالا هی تو شلوار خانومرو میگردیم که جنین پیدا کنیم نگو خانوم انداخته بعد تشریف آورده.

جالب بود که یه سونوگرافی 37 هفته باهاش بود تازه میگفت یه تیکه گوشت بود افتاد تو توالت.تازه یه پارگی در حد اپی زیاتومی هم داشت.

من نمیدونم آدم یه ذره گلاب به روتون گنده تر می......     گیر میکنه تو توالت اونوقت اینا بچه 37 هفتشون رد شده بود.

بماند که ما کلا شوهری ندیدیم از این خانوم.

این گذشت  و دیگه ساعت خواب دوست خوش کشیکمون رسیده بود . و ما به خاطر رضای خدا گفتیم یه ساعت هم زودتر برو که شرش کم شه.

تا ساعت 3 صبح خبری نبود ما هم داشتیم با خودمون کلنجار میرفتیم که چه طوری بیدارش کنیم آخه سابقش بیشتره   که یهو رزیدنت سال 4 فریاد کشید بچه ها  کرده کرده(corde)

نگو خانوم دکتر ساعت 3 صبح هوس کردن کیسه آب یکی از زائوهای تو بلوک رو بزنن که  بند نافه  گیر کرده بین سر و دهانه رحم و باید سریع ببریمش اتاق عمل .

ما هم رزیدنت محترم  رو در حالی که دستش تو واژن بیماره و سر رو به بالا فشار میده همراه مادر در پوزیشن سجده روی تخت بردیم اتاق عمل و این همکارمون هم صدای جیغ رزیدنت پرییید و زحمت مارو کم کرد.

حالا این خوش کشیک رفته تو اتاق عمل بیرونم نمیاد کل بچه های اتاق عمل تا دیدنش کشیدنش به فحش که چرا شبکار وایساده. و اونجا بود که من به بد کشیکی اعتقاد پیدا کردم چون همه میگفتن 4 ساله تو این بیمارستان پرولاپس بند ناف اتفاق نیوفتاده بوده.

................................

راستی میخوام پیشنهاد بدم به رئیس بیمارستانمون که سر در بیمارستان بنویسن به کابل خوش آمدین.





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()

ستارمون با این هم شیفتیمون نمیخونه. اصلا قمر در عقرب واسه یه دقیقشه

شانس ما هر کی هم میاد یا باباهه هم بستریه ! یا بابا شهرستانه! یا بابا سر کاره !یا بابا زندانه !یا  کلا نمیدونن بابا چیه! کجاست !یا یهو میخوان سورپرایزمون کنن سه تا بابا با هم میاد

دیشب اومدم رضایت عمل بگیرم اسم همسر تو دفتر چه بیمه یه چیزه . از خانومه میپرسم یه اسم دیگه میگه . از به اصطلاح بابای محترم میپرسم یه اسم دیگه میگه منم از خودم نوشتم اسم پدر آمیتا باچان که لااقل بچه به یه جایی برسه ننه باباش که کلا فیلمن خو

اصلا هم دلم نمیخواد اون قسمت پارکینگ که کله گنده ها ماشین میذارن . همونجا  که نگهبان بیمارستان میاد زنجیرشو میزنه بالاها .اصلا هم دلم نمیخواد اونجا ماشین بذارم . گفته باشم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط ماما | نظرات ()
خیلی بده آدم هم عاشورا 24 ساعته باشه هم اربعین. دلگیره بلوک زایمان.
لامصب پنجره هم نداره آدم دسته نگاه کنه.

عصر که شد دیگه زده بود به سرم رفتم مثل سوپروایزرا بخش گردی.
از شانس خوبمون تا نشستیم پیش دوستان بخش زنان جهت میوه خوردن سوپر اومد مارو دید بدبخت هی میشمرد پرستارارو اضافه می یومد .ما هم به روی مبارک نیاوردیم که نیاوردیم.
تا اینکه ساعت 8 شب یه کیس باحال داشتیم.
یه خانوم 48 ساله با توده شکمی که با تشخیص یکی از رزیدنت ها رفت اتاق عمل
و دیدن توده نیست بلکه یه جنین 3300 گرمی بود و خانوم اصلا متوجه نشده بود 9 ماه بارداره و بچه تو شکمش مرده بود
و یه بوی متعفنی گرفته بود که هر چی اسپری خالی کردیم جوابگو نبود.
بنده هم
به صورت داوطلبانه سر عمل رفته و شاهد عق زدنای رزیدنت های بد بختمون بودم. و حسابی حوصلمون اومد سر جاش
____________________________________________________________
یه سوال؟
چه طوری تو این سریال شیدایی این خانوم دکتره (که هر بار که شوهرش میاد تو اتاقش لباس میپوشه بره بیرون )از پشت یه دیوار گچی باردار شد؟





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط ماما | نظرات ()

تو اتاق ایزوله خوابیده.

میگه گوشیمو از مامانم بگیر یه چیزی بهش بگم.

میگم بگو خودم بهش میگم آخه تلفن نباید ببریم تو بلوک.

خلاصه آخرش به خدمات میگه : به مامانم بگو یه ذره مواد بهم بده.

مامانش دم در اندازه یه نخود زهره مار میده 

منم نصفشو میدم پرسنل خدماتمون بهش  میده( آخه بی شعور نمیدونه دردش که کم شه بچه بد بختش بی حال به دنیا میاد)

بعد پررو میگه بیشتر از اینا بوده باقیشم بده

حالا من موندم از کجا فهمید؟

______________________

قاچاقچی نشدم بابا

اینقده دادو هوار میکرد  نمیفهمیدیم درد نزدیکی زایمانه یا درد دوری اون کوفتی




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط ماما | نظرات ()

ما تو بلوک زایمان گواهی ولادت هم صادر میکنیم .

دیروز وقتی منشیمون گواهی رو تحویله بابای محترم بچه داد بابای نسبتا محترم گفتند که میشه لطفا 10 تا اسم دختر هم بنویسید رو کاغذ بدید به من؟

ما هم که از پشت پرده شنیدیم و کلی خودموو کنترل کردیم که (مرتیکه ی ب_______وق 9 ماه وقت داشتی حالا یادت افتاده؟ اصلا اون زن بدبختت 9 ماه به شکم کشیده خب از اون بپرس اسم بچتو)

خلاصه هی همکارا جلو مارو گرفتن که ولش کن چیزی نگو 

لیست برنامرو گذاشتیم جلومون از بالا اسم کوچیک همکاران محترمو نوشتیم 

منشیمون پرسید حالا چرا اسم نذاشتی واسه بچه؟

بابای نا محترم میگه: زنم گفته بذاریم فهیمه اما الان مامانم زنگ زده میگه نذاری فهیمه ها قدیمیه.

ما هم  واسه اینکه در یک حرکت خداپسندانه دکور بابای بچه رو به هم نریزیم سریع اسمارو نوشتیم دادیم منشی بده بهش بره ثبت احوال شناسنامه که گرفت برگشت خونه زنش این حرکت خداپسندانه رو انجام بده

________________________________________________

بعدا نوشت: وبلاگمان تولدت مبارکا و ازت ممنانیم که باعث شدی یه عالمه دوست خوب پیدا کنیم.





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()

اومده بود برای مشاوره زنان.

از بخش روان اطفال.

13 ساله.

بعد از 15 بار تجاوز.

توی توالت قبرستون اطراف ورامین.

بعد از فرار از خونه.

به امید یه سر پناه.

بازم بچه ی طلاق.

____________________________________________

نمیدونم چی بگم؟

دوروزه که از فکرش داغونم.

یعنی آدما اینقدر کثیف شدن؟




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()

گوش شیطون کر از بخش که راحت شدیم انگار تو بلوک بد کشیک نیستیم یعنی مریض گوله نمیکنه تو شیفتامون

اما خداییش یه وقتایی تو دلم میگم خدایا این ملت چرا اینجورین؟ یعنی واقعا آدم باردار شه آی کیوشم کم میشه؟(جدی میخوام رو این نظریه کار کنم مدیونی اگه تو بری روش کار کنی)

چند تا نمونه از تلفن های اورژانس زنان:

ساعت 2 شب :

بیمار :سلام خانم من میخوام بیام واسه NST(نوار قلب جنین) بیام؟

من: اورژانسیه؟ تاریخش چندمه؟ درد داری؟ چرا الان میخوای بیای؟

بیمار: نه خانوووم  واسه دو روز پیشه الان یهو سرم خلوت بود گفتم تا آقامونم هست بیام انجام بدم

من:

ساعت حدودای 4 صبح

سلام خانوم من دیروز عصر رو باسنم رو سرامیک آشپزخونه خوردم زمین الانم حالم خوبه درد ندارم خونریزی هم ندارم تهوع و استفراغم ندارم زنگ زدم بپرسم لازمه الان بیام اورژانس

و من : الان؟(دارم فکر میکنم شاید از دیروز عصر تا 4 صبح کف آشپزخونه بوده داشته فکر میکرده خب!)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت : اما خداییش لذت میبرم از کارما خدارو شکر

دیشب بعد مدت ها یه تی وی کردم فونتانل هارو که لمس کردم کلی حال کردم





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، بلوک، اورژانس، زنان، جنین،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()
 بدجوری ضد حال خوردیم شاید چشم خوردیم با پست قبل!
رفتیم جهت اطلاع از شیفت های ماه بعد کل ماه را شیفت گذاشته اند .
به همکاران بخشمان گفتیم یک اتاق به ما بدهند دم دست که کد خوردیم گروه احیاء سریع به دادمان برسند.
به جان خودمان تازه نفس نیستیم 6 ماه در بخش شکنجه شدیم بسمان است.
کاش وزیر فقط نیم نگاهی به ما داشت به خدا اجرا نمیشود این قانون



طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: قانون، ارتقا، بهره وری، شیفت، بیمارستان، کد، ماما،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط ماما | نظرات ()

بسی سرشار از انرژی هستیم ما امروز

چهار تا شیفت مونده تا آخر ماه و ما بعد 6 ماه کار در بخش به بلوک میرویم و کلی کیفوریم.

از دست این 33 تا تخت بخش زنان راحت میشیم.

از دست سوند و علائم حیاتی و پرونده های آهنی و چک قند خون و لنژ تخت و چک اوردرهای گاه و بی گاه رزیدنتی (order)  و از دست مریض غیر (ارتوپدی و جراحی و داخلی و عفونی ....)و.....  راحت میشوییییییییییییییییییم

دلمان میسوزد به حال همکاران بخش زنان جای ما یک مامای دیگر فرستادند گل من گلی 

دیروز بند ساعت و تل سرش و بند کفشش را با لباس بخش ست کرده بود غبطه خوردیم به روحیه اش و در دلمان گفتیم دو تا عصر و شب که وایسی و اینجوری شی خوبه خوب با بخش ست میشوی(آخه من بهش گفتم نیا تو بیمارستان ما دختر گوش نداد که حالا هم هنوز تو باغ نیست بنده خدا)




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بلوک، بخش زنان، پرستار، ماما،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آبان 1390 توسط ماما | نظرات ()

حالم بد میشه از این فیلمای ایرونی که  فردای عروسی عروسه هی عق میزنه.

من نمیدونم چرا اینا علائم بارداریشون اینقدر زود تازه اونم با تهوع شروع میشه؟

 یه توصیه کوچیک به خانمای باردار که تهوع دارن:

(به منظور پیشگیری از تهوع صبحگاهی بهتر است برنامه غذایی مادر باردار به جای سه وعده در تعداد وعده‌های بیشتر و با حجم كمتر بر حسب تحمل مادر باردار تنظیم شود. مصرف مقداری نان خشك، نان سوخاری یا بیسكویت نیم ساعت قبل از صرف صبحانه به كاهش تهوع كمك می‌كند. بهتر است مادران وعده‌های غذایی را به آهستگی و در مدت زمانی حدود 20 دقیقه صرف كنند.)

بعدا نوشت: الهه خانم تو نظرات خصوصی سوال نوشتی و ایمیل هم نذاشته بودی که جوابتو بدم

جواب سوال الهه :برای پیگیری این مشکل حتما باید یک سونوگرافی بدین تا مطمئن شی که آیودی سر جاش هست یا نه و بعد اگه سر جاش بود باید مشکل خونریزی رو حل کرد که قابل درمانه. به هر حال به یه پزشک مراجعه کن .






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: بارداری، تهوع، علائم، فیلم، ایرانی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط ماما | نظرات ()

یه بیمار داریم 85 سالشه خیلی سنگینه. زخم بستر شده . بچه هاش خسته شدن از وضعش.

40 روز پیش واسه هیسترکتومی اومد. شب قبل عمل خودم کاراشو کردم آماده عمل شد.

واسه اینکه شلوارش خیس شده بود بیچاره کرد مارو. چون شلوارای بخش بهش نمیخورد.

سر عمل حالش بد شد رفت آی سی یو.

امروز تو بخش ما کد خورد.

کد 99 یعنی کد احیا

برگشت.

همه گفتن کاش بر نمیگشت.

(خدایا مارو تا وقتی زنده نگه دار که وقتی  کد میخوریم همه واسه برگشتمون دعا کنن)

بعدا نوشت : دیشب شمسی خانم دیگه بر نگشت




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: کد، احیا، بیمارستان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مهر 1390 توسط ماما | نظرات ()

بد شانسی یعنی شب سی شهریور شیفت باشی بعد وقتی ساعت خوابت میرسه ساعتو بکشن عقب یه ساعت الکی اضافه شه.

بد شانسی یعنی تو همون یه ساعت اضافه یهو سه تا بیمار جدید بفرستن.

یعنی مریضی که صبح پیچوندی ظهر موقع تحویل شیفت برگرده رو سر خودت خراب شه.

یعنی شیفتات با همسر گرامی مخالف باشه 3 روز همدیگرو نبینین .







طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بد شانسی، شیفت، تغییر ساعت، شهریور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط ماما | نظرات ()

دیشب بخش خیلی شلوغ بود

اول شیفت  6 تا بیمار جدید اومدن با کلی آزمایشای مختلف

از هر کدوم باید 10 سی سی خون میگرفتم سر نفر آخر تازه به خودم اومدم  چشمم افتاد به سر سوزن سرنگ 10 سی سی

چقدر ضخیم بود

چقدر راحت وارد بدن یه آدم میکنمش؟

از خودم بدم اومد چقدر بی رحم شدم!

ساعت 3 شب یکی از بیمارامون آی سی یو لازم شد رفتیم آمادش کنیم واسه انتقال.بهش دل بستیم آخه زن مهربونو آرومیه

 نویسنده ی داستان پرنده ی کوچک خوشبختی بود.

حالش خیلی بد بود نوار قلب ازش گرفتیم یه سکته زده بود.

دکتر گفت معلوم نیست تا صبح بمونه.

رفتم بالا سرش گفت از خدا میخوام فقط بتونم خودم راه برم .

بغض گلومو گرفته بود  اومدم تو استیشن  تا چشمم افتاد تو چشم دوستم زدم زیره گریه اونم زمینه داشت همراهی کرد.

رزیدنتها کلی مسخره ام کردن.

خیالم راحت شد هنوزم دارم چیزکی از احساس.






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: پرنده، احساس، رحم، آی سی یو،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 شهریور 1390 توسط ماما | نظرات ()

میگم: آقا به سلامتی خانومت امروز مرخصه . برو کارهای ترخیصشو بکن بیا ببرش.

میگه: نمیشه فردا مرخصش کنین؟

میگم: چرا آخه حالش که خوبه  بچه هم که خوبه!

میگه: آخه  وانتم زوجه  پژوم فرده. امروز باید با وانتم ببرمش.

(  میخواستم بگم: خب پولی که میخوای بدی بیمارستان یه شب بیشتر بمونه بده آژانس زنتو ببر خونه راحت باشه.اما هیچی نگفتم  زن بیچاره رو یه شب دیگه نگه داشتیم تا هم یه شب از دست این مرد باهوش راحت باشه هم پشت وانت دل و رودش بالا نیاد)





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: زوج، فد، طرح، وانت، مرخص، زائو، ترخیص،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مرداد 1390 توسط ماما | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره بپرسید اگه بدونم در اسرع وقت جواب میدم.(یعنی سوالائی که جواب نمیدم اطلاع ندارم شرمنده)
فقط خواهشا اگه خیلی خیلی خصوصی بود واسم ایمیل بذارید وگرنه تو همون نظرات عمومی بنویسید منم راحت تر جواب میدم .
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ن
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :