تبلیغات
(وبنوشته های یك ماما)
(وبنوشته های یك ماما)
آنچه زنان به دانستنش نیاز دارند
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

ستارمون با این هم شیفتیمون نمیخونه. اصلا قمر در عقرب واسه یه دقیقشه

شانس ما هر کی هم میاد یا باباهه هم بستریه ! یا بابا شهرستانه! یا بابا سر کاره !یا بابا زندانه !یا  کلا نمیدونن بابا چیه! کجاست !یا یهو میخوان سورپرایزمون کنن سه تا بابا با هم میاد

دیشب اومدم رضایت عمل بگیرم اسم همسر تو دفتر چه بیمه یه چیزه . از خانومه میپرسم یه اسم دیگه میگه . از به اصطلاح بابای محترم میپرسم یه اسم دیگه میگه منم از خودم نوشتم اسم پدر آمیتا باچان که لااقل بچه به یه جایی برسه ننه باباش که کلا فیلمن خو

اصلا هم دلم نمیخواد اون قسمت پارکینگ که کله گنده ها ماشین میذارن . همونجا  که نگهبان بیمارستان میاد زنجیرشو میزنه بالاها .اصلا هم دلم نمیخواد اونجا ماشین بذارم . گفته باشم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط معصومه | نظرات ()
خیلی بده آدم هم عاشورا 24 ساعته باشه هم اربعین. دلگیره بلوک زایمان.
لامصب پنجره هم نداره آدم دسته نگاه کنه.

عصر که شد دیگه زده بود به سرم رفتم مثل سوپروایزرا بخش گردی.
از شانس خوبمون تا نشستیم پیش دوستان بخش زنان جهت میوه خوردن سوپر اومد مارو دید بدبخت هی میشمرد پرستارارو اضافه می یومد .ما هم به روی مبارک نیاوردیم که نیاوردیم.
تا اینکه ساعت 8 شب یه کیس باحال داشتیم.
یه خانوم 48 ساله با توده شکمی که با تشخیص یکی از رزیدنت ها رفت اتاق عمل
و دیدن توده نیست بلکه یه جنین 3300 گرمی بود و خانوم اصلا متوجه نشده بود 9 ماه بارداره و بچه تو شکمش مرده بود
و یه بوی متعفنی گرفته بود که هر چی اسپری خالی کردیم جوابگو نبود.
بنده هم
به صورت داوطلبانه سر عمل رفته و شاهد عق زدنای رزیدنت های بد بختمون بودم. و حسابی حوصلمون اومد سر جاش
____________________________________________________________
یه سوال؟
چه طوری تو این سریال شیدایی این خانوم دکتره (که هر بار که شوهرش میاد تو اتاقش لباس میپوشه بره بیرون )از پشت یه دیوار گچی باردار شد؟





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط معصومه | نظرات ()

تو اتاق ایزوله خوابیده.

میگه گوشیمو از مامانم بگیر یه چیزی بهش بگم.

میگم بگو خودم بهش میگم آخه تلفن نباید ببریم تو بلوک.

خلاصه آخرش به خدمات میگه : به مامانم بگو یه ذره مواد بهم بده.

مامانش دم در اندازه یه نخود زهره مار میده 

منم نصفشو میدم پرسنل خدماتمون بهش  میده( آخه بی شعور نمیدونه دردش که کم شه بچه بد بختش بی حال به دنیا میاد)

بعد پررو میگه بیشتر از اینا بوده باقیشم بده

حالا من موندم از کجا فهمید؟

______________________

قاچاقچی نشدم بابا

اینقده دادو هوار میکرد  نمیفهمیدیم درد نزدیکی زایمانه یا درد دوری اون کوفتی




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط معصومه | نظرات ()

ما تو بلوک زایمان گواهی ولادت هم صادر میکنیم .

دیروز وقتی منشیمون گواهی رو تحویله بابای محترم بچه داد بابای نسبتا محترم گفتند که میشه لطفا 10 تا اسم دختر هم بنویسید رو کاغذ بدید به من؟

ما هم که از پشت پرده شنیدیم و کلی خودموو کنترل کردیم که (مرتیکه ی ب_______وق 9 ماه وقت داشتی حالا یادت افتاده؟ اصلا اون زن بدبختت 9 ماه به شکم کشیده خب از اون بپرس اسم بچتو)

خلاصه هی همکارا جلو مارو گرفتن که ولش کن چیزی نگو 

لیست برنامرو گذاشتیم جلومون از بالا اسم کوچیک همکاران محترمو نوشتیم 

منشیمون پرسید حالا چرا اسم نذاشتی واسه بچه؟

بابای نا محترم میگه: زنم گفته بذاریم فهیمه اما الان مامانم زنگ زده میگه نذاری فهیمه ها قدیمیه.

ما هم  واسه اینکه در یک حرکت خداپسندانه دکور بابای بچه رو به هم نریزیم سریع اسمارو نوشتیم دادیم منشی بده بهش بره ثبت احوال شناسنامه که گرفت برگشت خونه زنش این حرکت خداپسندانه رو انجام بده

________________________________________________

بعدا نوشت: وبلاگمان تولدت مبارکا و ازت ممنانیم که باعث شدی یه عالمه دوست خوب پیدا کنیم.





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

اومده بود برای مشاوره زنان.

از بخش روان اطفال.

13 ساله.

بعد از 15 بار تجاوز.

توی توالت قبرستون اطراف ورامین.

بعد از فرار از خونه.

به امید یه سر پناه.

بازم بچه ی طلاق.

____________________________________________

نمیدونم چی بگم؟

دوروزه که از فکرش داغونم.

یعنی آدما اینقدر کثیف شدن؟




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

گوش شیطون کر از بخش که راحت شدیم انگار تو بلوک بد کشیک نیستیم یعنی مریض گوله نمیکنه تو شیفتامون

اما خداییش یه وقتایی تو دلم میگم خدایا این ملت چرا اینجورین؟ یعنی واقعا آدم باردار شه آی کیوشم کم میشه؟(جدی میخوام رو این نظریه کار کنم مدیونی اگه تو بری روش کار کنی)

چند تا نمونه از تلفن های اورژانس زنان:

ساعت 2 شب :

بیمار :سلام خانم من میخوام بیام واسه NST(نوار قلب جنین) بیام؟

من: اورژانسیه؟ تاریخش چندمه؟ درد داری؟ چرا الان میخوای بیای؟

بیمار: نه خانوووم  واسه دو روز پیشه الان یهو سرم خلوت بود گفتم تا آقامونم هست بیام انجام بدم

من:

ساعت حدودای 4 صبح

سلام خانوم من دیروز عصر رو باسنم رو سرامیک آشپزخونه خوردم زمین الانم حالم خوبه درد ندارم خونریزی هم ندارم تهوع و استفراغم ندارم زنگ زدم بپرسم لازمه الان بیام اورژانس

و من : الان؟(دارم فکر میکنم شاید از دیروز عصر تا 4 صبح کف آشپزخونه بوده داشته فکر میکرده خب!)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت : اما خداییش لذت میبرم از کارما خدارو شکر

دیشب بعد مدت ها یه تی وی کردم فونتانل هارو که لمس کردم کلی حال کردم





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، بلوک، اورژانس، زنان، جنین،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط معصومه | نظرات ()
 بدجوری ضد حال خوردیم شاید چشم خوردیم با پست قبل!
رفتیم جهت اطلاع از شیفت های ماه بعد کل ماه را شیفت گذاشته اند .
به همکاران بخشمان گفتیم یک اتاق به ما بدهند دم دست که کد خوردیم گروه احیاء سریع به دادمان برسند.
به جان خودمان تازه نفس نیستیم 6 ماه در بخش شکنجه شدیم بسمان است.
کاش وزیر فقط نیم نگاهی به ما داشت به خدا اجرا نمیشود این قانون



طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: قانون، ارتقا، بهره وری، شیفت، بیمارستان، کد، ماما،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط معصومه | نظرات ()

بسی سرشار از انرژی هستیم ما امروز

چهار تا شیفت مونده تا آخر ماه و ما بعد 6 ماه کار در بخش به بلوک میرویم و کلی کیفوریم.

از دست این 33 تا تخت بخش زنان راحت میشیم.

از دست سوند و علائم حیاتی و پرونده های آهنی و چک قند خون و لنژ تخت و چک اوردرهای گاه و بی گاه رزیدنتی (order)  و از دست مریض غیر (ارتوپدی و جراحی و داخلی و عفونی ....)و.....  راحت میشوییییییییییییییییییم

دلمان میسوزد به حال همکاران بخش زنان جای ما یک مامای دیگر فرستادند گل من گلی 

دیروز بند ساعت و تل سرش و بند کفشش را با لباس بخش ست کرده بود غبطه خوردیم به روحیه اش و در دلمان گفتیم دو تا عصر و شب که وایسی و اینجوری شی خوبه خوب با بخش ست میشوی(آخه من بهش گفتم نیا تو بیمارستان ما دختر گوش نداد که حالا هم هنوز تو باغ نیست بنده خدا)




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بلوک، بخش زنان، پرستار، ماما،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 آبان 1390 توسط معصومه | نظرات ()

حالم بد میشه از این فیلمای ایرونی که  فردای عروسی عروسه هی عق میزنه.

من نمیدونم چرا اینا علائم بارداریشون اینقدر زود تازه اونم با تهوع شروع میشه؟

 یه توصیه کوچیک به خانمای باردار که تهوع دارن:

(به منظور پیشگیری از تهوع صبحگاهی بهتر است برنامه غذایی مادر باردار به جای سه وعده در تعداد وعده‌های بیشتر و با حجم كمتر بر حسب تحمل مادر باردار تنظیم شود. مصرف مقداری نان خشك، نان سوخاری یا بیسكویت نیم ساعت قبل از صرف صبحانه به كاهش تهوع كمك می‌كند. بهتر است مادران وعده‌های غذایی را به آهستگی و در مدت زمانی حدود 20 دقیقه صرف كنند.)

بعدا نوشت: الهه خانم تو نظرات خصوصی سوال نوشتی و ایمیل هم نذاشته بودی که جوابتو بدم

جواب سوال الهه :برای پیگیری این مشکل حتما باید یک سونوگرافی بدین تا مطمئن شی که آیودی سر جاش هست یا نه و بعد اگه سر جاش بود باید مشکل خونریزی رو حل کرد که قابل درمانه. به هر حال به یه پزشک مراجعه کن .






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: بارداری، تهوع، علائم، فیلم، ایرانی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

یه بیمار داریم 85 سالشه خیلی سنگینه. زخم بستر شده . بچه هاش خسته شدن از وضعش.

40 روز پیش واسه هیسترکتومی اومد. شب قبل عمل خودم کاراشو کردم آماده عمل شد.

واسه اینکه شلوارش خیس شده بود بیچاره کرد مارو. چون شلوارای بخش بهش نمیخورد.

سر عمل حالش بد شد رفت آی سی یو.

امروز تو بخش ما کد خورد.

کد 99 یعنی کد احیا

برگشت.

همه گفتن کاش بر نمیگشت.

(خدایا مارو تا وقتی زنده نگه دار که وقتی  کد میخوریم همه واسه برگشتمون دعا کنن)

بعدا نوشت : دیشب شمسی خانم دیگه بر نگشت




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: کد، احیا، بیمارستان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مهر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

بد شانسی یعنی شب سی شهریور شیفت باشی بعد وقتی ساعت خوابت میرسه ساعتو بکشن عقب یه ساعت الکی اضافه شه.

بد شانسی یعنی تو همون یه ساعت اضافه یهو سه تا بیمار جدید بفرستن.

یعنی مریضی که صبح پیچوندی ظهر موقع تحویل شیفت برگرده رو سر خودت خراب شه.

یعنی شیفتات با همسر گرامی مخالف باشه 3 روز همدیگرو نبینین .







طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بد شانسی، شیفت، تغییر ساعت، شهریور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط معصومه | نظرات ()

دیشب بخش خیلی شلوغ بود

اول شیفت  6 تا بیمار جدید اومدن با کلی آزمایشای مختلف

از هر کدوم باید 10 سی سی خون میگرفتم سر نفر آخر تازه به خودم اومدم  چشمم افتاد به سر سوزن سرنگ 10 سی سی

چقدر ضخیم بود

چقدر راحت وارد بدن یه آدم میکنمش؟

از خودم بدم اومد چقدر بی رحم شدم!

ساعت 3 شب یکی از بیمارامون آی سی یو لازم شد رفتیم آمادش کنیم واسه انتقال.بهش دل بستیم آخه زن مهربونو آرومیه

 نویسنده ی داستان پرنده ی کوچک خوشبختی بود.

حالش خیلی بد بود نوار قلب ازش گرفتیم یه سکته زده بود.

دکتر گفت معلوم نیست تا صبح بمونه.

رفتم بالا سرش گفت از خدا میخوام فقط بتونم خودم راه برم .

بغض گلومو گرفته بود  اومدم تو استیشن  تا چشمم افتاد تو چشم دوستم زدم زیره گریه اونم زمینه داشت همراهی کرد.

رزیدنتها کلی مسخره ام کردن.

خیالم راحت شد هنوزم دارم چیزکی از احساس.






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: پرنده، احساس، رحم، آی سی یو،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 شهریور 1390 توسط معصومه | نظرات ()

میگم: آقا به سلامتی خانومت امروز مرخصه . برو کارهای ترخیصشو بکن بیا ببرش.

میگه: نمیشه فردا مرخصش کنین؟

میگم: چرا آخه حالش که خوبه  بچه هم که خوبه!

میگه: آخه  وانتم زوجه  پژوم فرده. امروز باید با وانتم ببرمش.

(  میخواستم بگم: خب پولی که میخوای بدی بیمارستان یه شب بیشتر بمونه بده آژانس زنتو ببر خونه راحت باشه.اما هیچی نگفتم  زن بیچاره رو یه شب دیگه نگه داشتیم تا هم یه شب از دست این مرد باهوش راحت باشه هم پشت وانت دل و رودش بالا نیاد)





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: زوج، فد، طرح، وانت، مرخص، زائو، ترخیص،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()

تا حالا شده با یه نفر قهر باشین بعد که آشتی میکنین کلی حرف واسه گفتن داشته باشینا اما چون نمیدونین چه جوری شروع کنین ساکت باشین

الان من اونجوری ام 

کلی اتفاق بد و خوب افتاده اما نمیدونم از کجا شروع کنم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()

سلام دارم میرم سفر خونه ی     یه عزیز     خونه ی یه دوست        

اگه برگشتم  دوباره میام اینجا

(اونایی که وقت نکردم ازشون حلالیت بخوام خودشون حلالم کنن برگشتم جبران میکنم)




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

الان که دارم مینویسم پاهام ذوغ ذوغ میکنه و شصت یه پام حس نداره

دیشب برای اولین بار 24 ساعت شیفت بودم قبلا هم بودم اما دانشجو بودم عشق و حال بود مسئولیت نداشتیم که

ساعت خواب داشتم  خوابم نبرد که. همش استرس داشتم وقتم تموم شه.

ساعت پنج همکارم گفت پا شو یه پذیرش جدید داریم . رفتم با بیمار بر (آقایی لباس آبی مسئول حمل بیمار) بیمار رو تحویل بگیرم تو آسانسور دیدم مقنعمو بر عکس پوشیدم از خجالت مردم

ظهر که داشتم میومدم  همون بیمار بره وسایلشو گذاشته بود رو ماشین ما. معذرت خواهی کرد برداشت منم هل شدم رفتم تو جدول(الان تو دلش میگه این دیگه کیه؟)

بسیار سوتی داشتیم اما به علت عدم توانایی در نوشتن بعدا مینویسم.

___________________________

بعدا نوشت: با خبر شدیم که مرکز قبلیه که بودم دقیقا همون روزی که من اومدم بیرون ازش به طور ناگهانی و معجزه آسا آباد شد. همین جا اعلام میکنم هر مرکز دولتی یا خصوصی که احتیاج به تحول داره یه سر بیامو برم(پا قدمه دیگه)

دوستان و همکاران گرامی در مرکز قبلی دلم براتون تنگیده زیااااااااااااد

اما چون صبح هام پره نمیتونم بیام.

راستی  یخچال نو و اینترنت دار شدنتون مبارک.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: شیفت، شب، بخش زنان، آباد، زن، بیمار، سوتی، جدول،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 تیر 1390 توسط معصومه | نظرات ()

صبح که رفتم تو بخش فهمیدم یه چیزی شده همه پچ پچ میکنن

یکی میاد از جلوی استیشن رد بشه میگن: هیس این خواهرشه.

بهیار شیفت دیشب گریه کرده.

منم با اینکه دارم از فضولی میمیرم به روی خودم نمیارم و کار خودم رو میکنم(چون تازه واردم طول میکشه تا با همه خودمونی بشم خب)

یکی میگه شوهرش تابلو معتاده

میرم تو اتاق ایزوله یه بیمار HIV مثبت خوابوندن که سزارین شده اونم گریه کرده.

دیگه نمیتونم تحمل کنم میرم تو یکی از تجمع های پچ پچی (نه مثل اینکه منو تو جمع پذیرفتن)

دیشب بهیار بخش بچه رو از اتاق عمل تحویل میگیره میاره میده به مامانه که تو اتاق ایزوله بود.

همراه بیمار میگه بذار شیرش بده .

بهیاره میگه نه به خاطر بیماری مادرش شیرش نباید بده.

خواهر بیمار میگه مگه چشه؟

بهیار بنده خدا هم میگه خب HIV مثبته .

گیسو گیس کشی که چرا به خواهرم گفتین؟ شوهره هم میاد دعوا و فحش کاریو تهدید به اسید پاشیه بهیاره.

حالا این وسط حال مادره بیمارم بد میشه میره ICU.

میرم به بیمار ایزوله میگم:آخه دختر خوب مامانت و خواهرت که دارن از بچه مواظبت میکنن باید بدونن که مریض نشن اون بیچاره ها.

میگه :واسم مهم نیست که بگیرن اما اگه بفهمن منو طرد میکنن

سکوت میکنم و میرم پیش بهیار تا توی نوشتن گزارش اتفاق دیشب کمکش کنم

واسش نامه زدن به مدیریت با خودم فکر میکنم ممکن بود من جای اون بهیار بودم 




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: اسرار، بیمار، بهیار، ایدز، بیمارستان، شیردهی، واگیر، خون، سزارین، اعتیاد،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 خرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()

میگم:این کارت شناساییه حتما باید گردنمون باشه؟

میگه: واجب نیست اما گفتن بندازین گردنتون بیمار خواست فحش بده گیج نشه به اسم فحش بده

آخه شعار بخش ما اینه:حق با بیمار و همراه بیمار و فک و فامیل و طایفه شوهربیمار و دوستان و آشنایان بیمار و......

-------------------------------------------------

بهانه نوشت:کارته هم واسه شناساییه هم واسه دستگاه حضور غیاب. دیروز جاش گذاشتم تو کمد رفتم تا دم در بیمارستان دیدم نیست.

دوباره برگشتم تو بخش کارتو آوردم خستگی به تنم موند.

امروز رفتم یه کپی رنگی گرفتم پرس کردم انداختم گردنم واسه فحش خوردن

اصلی هم تو کیفمه واسه حضور خوردن





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: کارت، شناسایی، شعار، کپی، حضور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 خرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()

این ویدئو رو ببینید جالبه

__________________________________________________________

من تو این بیمارستانه تازه مشغول شدم تازه جای رختکن و سرویس بهداشتیو ... یاد گرفتم

امروز کلی واسه گرفتن گواهی سلامت پله هارو بالا پایین رفتم

تازه چون جزو پرسنل بودم کارامو زود انجام دادن . اما بازم اومدم خونه کف پاهام ذوق ذوق میکرد.

خدایا هیچکیو اسیر این بیمارستانا نکن مخصوصا این بیمارستان ما





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()
میگم : سلام خوبی؟ نی نی خوشگلت چه طوره؟
میگه: انداختمش
میگم : به همین راحتی؟
میگه: فکر میکنی راحته یه روزه دارم براش گریه میکنم. دست و پاش اینقدر کوچولو بود

بعدا نوشت:یه جا خوندم اگه به دنیا اومدن بچه باعث عسر و حرج زن بشه میتونه سقطش کنه .
خدا کنه درست باشه. اصلا عسر و حرج یعنی چی؟





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: سقط، عسر، حرج،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 خرداد 1390 توسط معصومه | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره بپرسید در اسرع وقت جواب میدم.
فقط خواهشا اگه خیلی خصوصی بود واسم ایمیل بذارید وگرنه تو همون نظرات عمومی بنویسید منم راحت تر جواب میذارم .
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :