تبلیغات
وبنوشته های یك ماما

ماما

وبنوشته های یك ماما
اینجا یه چیزایی پیدا میشه واسه خوندن!
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

مشاوره تلفنی مامایی

مشاوره مامایی

بد و خوب بودن حال من وصله به غذا خوردن و نخوردن تو.

خسته ام زیاد .

با خودم میگم اگه برگردم به عقب دیگه به بچم شیر نمیدم و شیر خشکیش میکنم .

دعا لازم دارم شدید.








طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 تیر 1393 توسط ماما | نظرات ()

روز پدر رو به همه ی باباهای مهربون دنیا تبریک میگم.

بابای بچم روزت مبارک

آپلود عکس"




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 توسط ماما | نظرات ()

روزتون مبارک همکارای گلم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، روز ماما،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 توسط ماما | نظرات ()

امیر طاهای من 15 ماهه شد .

امیر طاهای من راه میره.

امیر طاهای من حرف میزنه.

امیر طاهای من دعوا میکنه . 

امیر طاهای من  ناز میکنه.

امیر طاهای من واسه رفتن به پارک اصرار میکنه.

امیر طاهای من تو فکر فرو میره و اینجوری یوهو میترسه.


خلاصه که حسابی آدم شده واسه خودش این جوجه.

این روزهای من پر شده از لذت تماشای قد کشیدنت.

پر شده از لذت تماشای بزرگ شدنت.

هر لحظه لحظشو دوست دارم.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 توسط ماما | نظرات ()

سلام

سال خوبی داشته باشید و دم سال تحویل همه رو دعا کنید.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط ماما | نظرات ()

روز پرستار و تولد حضرت زینب رو به دوستای گلم و همه ی پرستارا تبریک میگم. 

اما 

بچه های مامایی بیاید یه کاری کنیم....آینده رشته مون درخطره....
 بدینوسیله ما جامعه مامایی کشور به اظهارات غیر کارشناسانه معاونت پرستاری وزارت بهداشت مبنی بر دخالت آشکار در حرفه مستقل مامایی که از شبکه خبر روز 15 اسفند پخش شده است صریحا معترض و خواستار رسیدگی عاجل هستیم... 
این متن رو به شماره 1000600 ارسال کنید. به مابقی دوستان ماما هم اطلاع بدید..





نوشته شده در تاریخ شنبه 17 اسفند 1392 توسط ماما | نظرات ()

یعنی اسباب کشی سخت ترین کار دنیا نباشه بیخود ترین کار دنیا که هست . نیست؟

کاش میشد لااقل COPY  و PASTE کنیم.

یا با بلوتوث بفرستیم  این مبلارو.

یا لااقل تو واتس آپ بذاریم اونور که رفتیم دانلود کنیم.

بابا لااقل اینا که جمع کردیم هیدن بشن بفهمیم کجائیم.

این امیر طاهارو کجای دلم بذارم وسط این کارتون پاره ها؟

ای خداااااااا

آپلود عکس , آپلود رایگان




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط ماما | نظرات ()
یلدا مبارک


نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر 1392 توسط ماما | نظرات ()

  بعد دو هفته امروز یعنی تاسوعا خونه ام.پارسال  که باردار بودم نذر کرده بودم بچمو ببرم شیرخوارگان حسینی و امسال رفتیم.جای همتون خالی.

امیر طاها  گاهی پیش باباش میمونه و گاهی پیش مامان من.

سر کار رفتن با بچه کوچیک خیلی سخته و کل انرژیمو میگیره ولی من کارمو دوست دارم و  فعلا که میرم.

من خوش و بش کردن اول شیفتو دوست دارم .

من چایی یخ کرده ی شیفت های شلوغ اورژانسو دوست دارم.

من استرس ورود یه مادر باردار اعزامی از فیروزکوه  رو دوست دارم.

من صدای قلب جنین رو دوست دارم.

من ....

من کارمو دوست دارم.23207178014894178187.jpg







طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، تاسوعا، شیرخوارگان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 آبان 1392 توسط ماما | نظرات ()

امیر طاها بالاخره دندون در آورد و البته بعد سه رو تب و گلاب به روتون اسهال.هیچی نخورد این سه روز جز شیر و بیچاره کرد رسما منو.

و در نهایت یک عدد دندون در آورد. تیزه ها ولی. گاز میگیره کنده میشه گوشت آدم با همه رگ و عصب و تاندون و ...

این ماه کل عصر ها رو شیفتم و خدا رو شکر شب کاری ندارم.

امروز بعد مدتها تمرین و تلاش با شیشه شیر خورد بچم و کلی کل خاندان رو شاد کرد.

همین....

راستی آش دندونی تاثیر داره واقعا؟






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر 1392 توسط ماما | نظرات ()

دارم جاری دار میشم رسما.

حالا فکر کن واسه اولین بار رفتیم خونه جاری جان مراسم بله برون. کلی شیکان پییکان کردیم که کم نیاریم.اونوقت امیر طاها خان تا پنج دقیقه نشستیم هوس بازی کرده.

وسط صحبت حاج آقا هی جیییییغ و لوس بازی و روسری کشااااان راه انداخته.بعد ما مجبور شدیم با آقا پسر بریم تو آشپزخونه.

حالا راضی هم نمیشه رو میز بشینه که. جییییییغ که بشین زمین.کف سرامیک نشستیم تنها تا آخر مجلس با یه موز بازی کردیم.همشو مالید به لباس ما.

موقع خداحافظی عروسو دیدیم بالاخره. تیپ ما هم که یه روسری کج و لباسمون هم  پر از لکه موز.چی فکر میکنه جاری حالا. کلی اعتماد به نفسش رفت بالا.(شعر گفتم)

کلا 2 دقیقه ندیدم زن عمو بچمو. حالا از اون روز هی خودمو میکشم قیافشو تصور کنم آخه دوریم خدا رو شکر.

خلاصه که حسابی این روزهامون گل گلی و شیرینه.این کارا هم مزه داره ها . آدم صبح پاشه صبحونه خورده نخورده آرایش کنه بره مهمونی و بعد شب بیاد خونه و دوباره فکر لباس فردا.حسابی خاله زنک شدم ها.

20 روز دیگه شیفتام شروع میشه. دعا کنید لطفا کار انتقالیم درست بشه.یک عدد جایگزین ماما برای بیمارستان نیازمندیم.


نبوووووووود؟؟؟؟




 




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 مهر 1392 توسط ماما | نظرات ()

لذت این روزهای من شده دیدن بازتاب چرخ ماشینت توی میز تلوزیون.

شده چسبوندن پای غورباقه کوچولوت.

شده مرتب کردن کفشهای کوچولوی توی کمدت.

شده درست کردت خوشمزه ترین سوپ دنیا با یه تیکه مرغ و هویج بدون ادویه برای تو.

شده یاد گرفتن شعر های بچه گانه برای خوابوندن تو.

شده پاک کردن اون لکه ی قطره ی مولتی ویتامین از روی یقه ی لباس تو.

شده گرفتن ناخن ها ت وقتی خوابی.

شده ......

این روزهای من چی شده؟

آپلود عکس رایگان و دائمی




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط ماما | نظرات ()

یکی از روشهای تعیین روز تخمک گذاری روش ریتمیک یا تقویمی هست. این روش برای کسانی که به هر دلیلی نمیتونند از روشهای هورمونی یا مکانیکی برای جلوگیری استفاده کنند یه روش پیشگیری خوب محسوب میشه یعنی حدود تخمک گذاری زو تعیین میکنیم و اون روزها نزدیکی ممنوع.

البته درصد شکست این روش جلوگیری بالاست  و حدود 10 تا 36 درصده.

اما خیلی ها هم میتونن برای تعیین حدود تخمک گذاری استفاده کنند که در صد باردار شدنشون تو این روزها میره بالاتر.

برای اجرای این روش باید به مدت 6 ماه فواصل بین پریود رو داشته باشیم. یعنی شروع پرود تا شروع پریود بعدی.

6 تا عدد به دست میاد که کوتاهترین و بلندترین رو در نظر میگیریم.

از سیکل کوتاه 18 روز کم میکنیم و از سیکل بلند 11 روز کم میکنیم.

روز وسط این روزها احتمال تخمک گذاری بیشتره.در روز تخمک گذاری ترشحات بدن متفاوت (لزج و با خاصیت کشسانی و رنگی شبیه سفیده تخم مرغ) هستند و دمای پایه ی بدن هم میره بالا.

تحقیقات ثابت کرده احتمال پسر شدن در روز تخمک گذاری بیشتر و  دو روز قبل و بعدش احتمال دختر شدن نطفه بیشتر میشه.







طبقه بندی: تعیین جنسیت جنین،  جلوگیری از بارداری،  دوران بارداری، 
برچسب ها: تخمک گذاری، تعیین جنسیت، روش ریتمیک، جلوگیری از بارداری،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط ماما | نظرات ()

این 7 ماه مثل یه چشم به هم زدن گذشت و من هنوز به این وضیت عادت نکردم.

اون وقتها که امیر طاها فقط شیر میخورد  راحت تر بودم انگار . الان همه ی فکرم غذای این بچه شده. اگه کسی بگه لاغر شده که دیگه اعصاب برام نمیمونه.

شیر میخورد تپل تر بود .

این روها خیلی به نرفتن سر کار فکر میکنم . به اینکه من باید حداقل 20 سال دیگه کار کنم تا بازنشسته بشم و اینکه اصلا ارزششو داره یا نه؟

بعدش یادم می افته چقدر مامای بیکار داریم که از خداشونه همین کار منو داشته باشن.

بعدش دوباره یاد همکارام که همسن مامانم هستن می افتم که هنوزم دارن شیفت شب کار میکنن و چقدر شکسته شدن.

بعد یادم می افته که تازه از پیمانی به پرسنل رسمی تبدیل شدم .

خلاصه اینکه همش دارم با خودم کلنجار میرم که سر کار رفتن من به نفع زندگیمه یا نه؟

گذاشتن امیرطاها پیش مامانم یا مهد بیمارستان به نفعمه یا نه؟

اصلا زندگی میچرخه بی حقوق؟ هر چند که این 7 ماه چرخید. 

نمیدونم ؟ سخته تصمیم گیری واقعا.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، کار، خانه داری، تصمیم گیری،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط ماما | نظرات ()
یادش به خیر 2 ماه پیش رفتم پیش مترونمون (مسئول پرستارا و ماماها توی بیمارستان) با همسرم و امیرطاها.
اولش یه جوری برخورد کرد که انگار اصلا منو نمیشناسه.مغرور نگاه کرد تا من خودمو معرفی کردم .گفت میییییدونم  بله شناختم .کارت چیه؟
حالا من منتظر بودم بعد 2 سال که دارم تو اون بیمارستان شیفت میدم و 6 ماه که نبودم یه حال و احوالپرسی معمولی بکنه.بد جوری ضایع شدم جلو همسری.
خلاصه گفتم به خاطر شرایط بچه و کار شیفتی همسری مرخصی بدون حقوق میخوام.
گفت شما حق داری به عنوان پرسنل مرخصی بخوای و منم به عنوان مافوق قبول نمیکنم حتی یه روز
و با یه بی محلی مضاعف بر اون استقبال پرشور مارو به بیرون هدایت کرد.یعنی شخصیت من اون روز جلو همسری این جوری شداااا
حالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گذشت و گذشت تا رسید یه روز قبل از 7 مرداد (
روز 6 ماهگی آقا پسرمون)که برای من شیفت گذاشته بودن.
رفتیم کار گزینی و صبح تا ظهر نشستیم و حکم 9 ماه مرخصی با حقوق زایمان رو گرفتیم. یعنی شانس آوردما.3 مرداد ابلاغ شد به بیمارستانمون این قانونه منم به عنوان اولین نفر توی بیمارستانمون رفتم و مستفیض(نمیدونم درسته املاش آیا؟) شدیم.

ما تا سه ماه دیگه خانه داریم همچنان




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، مرخصی زایمان،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 مرداد 1392 توسط ماما | نظرات ()

نمیدونم اجرا میشه یا نه؟

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

رئیس‌جمهور افزایش مرخصی زایمان مادران به 9 ماه را برای اجرا ابلاغ کرد

به گزارش حوزه دولت باشگاه خبرنگاران محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور "قانون اصلاح قوانین تنظیم جمعیت و خانواده" را برای اجرا ابلاغ کرد.
 
علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی در نامه‌ای این قانون که در مجلس به تصویب رسیده بود را به احمدی‌نژاد ابلاغ کرده بود که بدین شرح است:
 
جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد
 
ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران
 
عطف به نامه شماره 195937/47356 مورخ 5/10/1390 در اجرای اصل یکصد و بیست و سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران "قانون اصلاح قوانین تنظیم جمعیت و خانواده" که با عنوان لایحه به مجلس شورای اسلامی تقدیم گردیده بود، با تصویب در جلسه علنی روز دوشنبه مورخ 20/3/1392 و تأیید شورای محترم نگهبان، به پیوست ابلاغ می‌گردد.
 
رئیس مجلس شورای اسلامی ـ علی لاریجانی

بر اساس این گزارش محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور نیز آن را برای اجرا به شرح زیر برای اجرا به دستگاه‌های ذیربط ابلاغ کرد:
 
وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی ـ معاونت توسعه مدیریت و سرمایه انسانی رئیس‌جمهور
 
«قانون اصلاح قوانین تنظیم جمعیت و خانواده» که در جلسه علنی روز دوشنبه مورخ بیستم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و دو مجلس شورای اسلامی تصویب و در تاریخ 29/3/1392 به تأیید شورای نگهبان رسیده و طی نامه شماره 19961/55 مورخ 4/4/1392 مجلس شورای اسلامی واصل گردیده است، به پیوست جهت اجرا ابلاغ می‌گردد.
 
رئیس جمهور ـ محمود احمدی‌نژاد

 
گفتنی است متن قانون اصلاح قوانین تنظیم جمعیت و خانواده که در جلسه روز 20 خرداد سال جاری به تصویب بهارستان‌نشینان رسیده است، بدین شرح است:



ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: مرخصی، مرخصی زایمان، مرخصی 9 ماهه،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 تیر 1392 توسط ماما | نظرات ()

امروز زنگ زدم بیمارستان . همکارام کلی تبریک گفتن که مرخصی زیاد شده. منم کلی ذوغ مرگ شدم که خدارو شکر راحت شد خیالم. اخه مونده بودم چی کار کنم این پسره ی شیطونو.

  آپلود عکس رایگان و دائمی" alt="" />

بعدش زنگ میزنم کارگزینی بیمارستان میگن: ما خبر نداریم از دانشگاه بپرس.

دانشگاه شهید بهشتی: ما نمییییدونییییم باید از وزارت بپرسی.

وزارت بهداشت: چیییییییی؟ آهان . بیا این شماره رو بگیر بپرس.

کارشناسی وزارت بهداشت: نه باب کو ابلاغش .؟ نیومده که . باید از ریاست جمهوری پیگیری کنی.

ریاست جمهوری: خانووووووووووووم مگه مملکت فقط شوووووماییییی؟  ما خودمونم از تلوزیون شنیدیم   !!!!!تق (گوشیو قطع کرد مردک)

منم زنگ زدم صدا و سیما حرصمو سر اونا خالی کردم.

---------------------------------------------------------------------

اونروز که رفته بودیم مشهد قبل از اینکه بریم زیارت دوستم اس داد که تصویب شده . منم کلی حال کردم که آرهههههههههه آقا امام رضا دمت گرم بابا. هنوز نیومدم پا بوست دادی حاجت مارو (الانم میگم دمت گرم آقا طلبکار نیستیم که والله)

از کجا پیگیری کنم آخه من؟؟؟؟؟

7 مرداد باید برم سر کار ها!!!!

دعا کنید برام 




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: مرخصی، زایمان، 9 ماهه، افزایش مرخصی، وزارت بهداشت،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 تیر 1392 توسط ماما | نظرات ()

خیلی بی قراره این روزها این پسرک

تازه توی بغل باباش خوابیده و منم دارم آشپزخونه رو جمع و جور میکنم. میدونم که تو اتاق خوابیده ها.در حال پاک کردن گاز همش صدای گریه میشنوم. توهم صدای نوزاد گرفتم فکر کنم. 

میگم همسری به نظرت من یه روانشناس برم نه؟

همسری در حال دویدن سراسیمه به سوی اتاق: چرااااااااا؟

 میگم: همش صدای بچه میشنوم . صدای امیر طاها تو گوشمه.

همسری در حال اومدن بیرون از اتاق: منم همینطور خواب بود بچه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

(کسی میدونه چی کارش کنم آروم شه آیا؟ )




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 خرداد 1392 توسط ماما | نظرات ()

قبلا فکر میکردم خانمهای خونه دار چقدر راحتند و چه خوبه آدم واسه خودش بخوره و بخوابه و فقط کارهای خونه رو انجام بده و آقا بالا سرم نداشته باشه و شیفت کارم که نیست و خیلی چیزای خوب دیگه...........

اما  الان بعد چهار ماه خونه داری به این نتیجه رسیدم که خونه داری و بچه داری بزرگ ترین و سخت ترین شغل دنیاست.

صبح قبل از اینکه من تصمیم بگیرم بلند شم امیر طاها برام برنامه ریزی میکنه. بعضی روزها 6 صبح و بعضی روزها 11.

هنوز چشمامو باز نکردم این فکر میاد تو سرم که چی درست کنم واسه نهار و این قسمت نهار سخت ترین و اعصاب خوردکن ترین قسمتشه.

حالا وقتی میرم سر درست کردنش باید چند بار وسطش گاز رو خاموش کنم و بیام به بچه برسم و برم.اینو تازه یاد گرفتم چون اون اوایل زیاد پیش اومد غذام زغال بشه.

امیر طاها معمولا روزی یکی دوبار نیاز به تعویض لباس داره واسه همین هیچ وقت سبد لباسها خالی نیست.

هر دو سه ساعت یک بار تعویض پوشک و بعد دوباره برنامه ی بفرمائید شیر پسرم بفرمائید شیر عزیزم بفرمائید شیر عسلم و ......

وقتی آدم شیفتکاره یه شرح وظایفی داره و بعد شیفتت دیگه مال خودتی.اما این چهار ماه من فهمیدم مامانا هیچ وقت مال خودشون نیستن واسه همین بود که گاهی مامانم میگفت : دلم میخواد دو سه روز واسه خودم برم تو یه بیابونی که هیچ کس نباشه تک و تنها.

و من با خودم فکر میکردم آخه بیابون تک و تنها چه لذتی داره؟ و الان میفهمم لذت داره.

قدر ماماناتونو بدونید که تا مادر نشید نمیفهمید چی کشیدن .

----------------------------------------------------------------------------------------------

رفتیم خونه پدر شوهری صبحانه شیر گذاشتن رو گاز با این ظرفها که شیر میریزن باهاشا.همسری میاد شیر بریزه کل گاز رو به گند کشیده و نصف شیر رو حروم کرده. مامانش میگه چی کار کردی گاز رو .چرا اینجوری کردی و ..

منم مثل این مامانا که شرمنده میشن از کار بد بچه هاشون        میگم همسری جان چرا اینجوری کردی .منم با همین ظرف شیر ریختم ببین یه قطره هم نریخت.

بعد  همسری میگه: نه ظرفش کجه شیر از بقلش میریزه.

بعد مادر شوهری میگه عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه و دوباره همسری توجیه و دوباره مادر شوهری .....

و من و مادر شوهری تو یه تیم داریم همسری رو میکوبیم که یهو.

مادر شوهری میگه: آره ظرفشم کجه بچم تقصیر نداره.

ومن تو اون لحظه . و من دوباره تو همون لحظه آخه یهو تغییر موضع داد مادر شوهری 

 بعد پدر شوهری از توی هال داد میزنه: الکی میگه منم با همون ریختم اصلا نریخت.

یعنی من عاشق این پدر شوهریمما




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: خانه داری، بفرمائید شام، شیر خشک، شیر مادر، شیردهی، مادر،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 اردیبهشت 1392 توسط ماما | نظرات ()

روز مامان و روز زن  و روز معلم  و  روز ماما و روز کارگر و ......مبارکعکس گیگ | آپلود عکس رایگان

----------------------------------------

دنبال انتقالی به مرکز بهداشتم.امیر طاها خیلی بهم وابسته شده.نمیتونم با این وضع شیفتای طولانی بیمارستانی برم .

واسم دعا کنید جور بشه. شانس من حالا که میخوام از بیمارستان برم تلوزیون  گیر داده به بیمارستان ما هر روز پا میشه سرزده میره اونجا.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، مادر، مامان، کارگر، معلم، تبریک،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 توسط ماما | نظرات ()
پیش پیش پیش پیش (تند تند پشت سر هم بگید) این وضعیت منه الان
تا خواستم پست بذا رم بیدار شده.
میام

------------------------------------
کامپوترم مشکل پیدا کرده از خونه خودم نمیتونم بیام نت.
امروز اومدم اینجا(خونه ی پدری) نظرات رو خوندم ولی نشد جواب بدم ببخشید

رها جان و دوست جدید و مامان الینا و عسل  و پریساو .... تو همین هفته میام جواب میدم پیام خصوصی هارو



نوشته شده در تاریخ شنبه 31 فروردین 1392 توسط ماما | نظرات ()

امیر طاها 53 روزه شده و من تازه دارم به این وضعیت عادت میکنم.امسال به زور خونه تکونی (تکانی) کردم.مگه میذاره این بچه؟یه آدم بیکار میخواد که صیح تا شب در خدمتش باشه . 

اومدم بگم که سزارین بزرگترین حماقت عمرم بود نکنید این کارو هیچ وقت.

 شرایط بدی پیدا کردم بعد عمل. افسردگی و ضعف و ورم شدید دست و پام  بهترین هاش بود.

هفته ی اول شیردادن دردناک ترین لحظات بود طوری که قبل بیدار شدن امیر طاها گریه میکردم از ترسم.

روز اول سزارین تا 6 ساعت درد شدید نداشتم اما وقتی سوند رو خارج کردن و قرار شد راه برم از درد ناله میکردم واینقدر شدید بود این درد که نمیتونستم حتی گریه کنم .

سرفه و گریه و خنده و عطسه و به پهلو شدن و بلند شدن از تخت و  حتی نفس عمیق هم دردناک بود.

شبها اگه آب میخواستم باید یه نفر رو بیدار میکردم تا بلندم کنه و بشینم و آب بخورم.

خلاصه که حماقتی بود تن دادن به تیغ جراحی که ...       و اگه همراهی خانوادم  مخصوصا مامانم نبود خیلی بدتر میشد. 

این وسط فقط وجود امیر طاها بود که باعث تحمل شرایط میشد .

پزشکم واقعا عالی بود و بیمارستان هم خوب بود و پرسنل خیلی بهم لطف داشتن از همشون ممنونم ولی هیچ وقت سزارین نکنید .میدونم تو دلتون میگید تو که خودت ماما هستی چرا سزارین شدی ولی باور کنید که پشیمونم بسیار و دوست ندارم هیچ کدومتون این حس پشیمونی رو تجربه کنید.

...........................................................................................

ساعت 2 شبه و این جوجه حسابی باباشو گذاشته سر کار

با شیشه داره شیر میخوره تا من یه پست بذارم البته نه شیر خشک ها

دیگه صداش در اومد. سال نو مبارک.موقع  تحویل سال  منم دعا کنید .ممنون





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: سزارین، مزایای زایمان طبیعی، زایمان طبیعی، معایب سزارین، سال نو،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 اسفند 1391 توسط ماما | نظرات ()









کل پیام هارو میخونم نه یک بار بلکه چند بار . چند تای اولی رو تونستم جواب بدم کوتاه ولی بقیه رو نشد یعنی این جوجه نذاشت.
ممنونم زیااااااد از همتون.
نمیدونید یه تازه مادر شده چقدر از این پیام ها انرژی میگیره و تو روحیه اش تاثیر داره
یه ذره بگذره مینویسم روز زایمان رو



طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 بهمن 1391 توسط ماما | نظرات ()

یعنی اصلا فکر نمیکردم  پوشیدن جوراب و کفش  بشه دردناکترین کار دنیا.

اصلا فکر نمیکردم یه روزی اینقدر ضعیف بشم که این پهلو اون پهلو شدنم چند دقیقه طول بکشه. تازه داداشم میگه میخوای از زمین بلند شی آدم یاد زامبی میافته.

جوجمون دیگه جاش تنگ شده و حرکاتش ملموس تر.

یعنی یه لذتی داره تو خونه باشی استرس کار نداشته باشی. گاهی میزنه به سرم کلا دیگه نرم سر کار. اما هفته پیش که رفتم بیمارستان به دوستام  سر بزنم دیدم چقدر دلم تنگ میشه واسه اون محیط.

در معرض زایمان زودرس بودم به خاطر شرایطم. حالا که 37 هفته تموم شده میگم کی میشه دردام شروع شه راحت شم اما انگار نه انگار.دردام پراکنده هستن و با یه سری اقدامات درمانی خودم سریع آف میشن. تا یه روزی به خودم وقت دادم اگه درد داشتم NVD اگه نداشتم واسه خودم تاریخ C/S  زدم.

------------------------------------------------------------------------------

وسایلم رو آماده کردم فردا میرم بیمارستان. امشب استرس بدی گرفتم.اصلا انگار نه انگار خودم این همه سزارین دیدم و بیمار سزارینی آماده کردم و اردر(order) سزارینی چک کردم. تازه تو اون بیمارستان ما که همه چی وضعیت اورژانسی داره.

خوابم نمیبره. از ظهر خودمو NPO  کردم که بعد عمل اذیت نشم.بعد دیدم ضعف دارم نشستم یه عالمه غذا خوردم. خدا به دادم برسه فردا.

به دکترم زنگ زدم تازه گفت صبحم یه چیز شیرین بخور بعد بیا.

بعد بیمارستان چتر رو باز میکنم خونه ی پدری. فکر نکنم تا چند روز بتونم پست جدید بذارم.

معذرت میخوام که بد آموزی داشتم و دارم سزارین میشم. راستش خسته شدم زیاد آخه تو بارداریم واقعا کم استراحت داشتم و استرس زیادی کشیدم.

 برای آقای همسر: امشب شب آخره دوتایی بودن من و تو  و   دوتایی بودن من و این جوجه ست.  باردار بودن شرایط سختیه ولی شیرین بود .ازت ممنونم به خاطر همراهی همیشگیت.

پارسال شب تولد حضرت رسول (ص) شیفت بودم کلا یه بیمار داشتیم که زایمان کرد و و اسم بچه رو گذاشت نگار. اون شب بلوک زایمان و اورژانسمون  آروم آروم بود و ساعت 9 شب یهو صدای گریه ی اون بچه پیچید تو بخش. یادمه وضع روحی خوبی نداشتم اون روزها و یهو منم با اون صدا بغضم ترکید و ....و بعد چند ماه این جوجه وارد زندگیم شد.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.

  به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.

امسال نمیدونم کجام و چه وضعی دارم. پیشاپیش تبریک میگم و امیدوارم هر چی از خدا میخواین توی اون شب بهتون بده.

دیگه چیزی یادم نمیاد . فقط التماس دعای شدید








طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391 توسط ماما | نظرات ()
    وارد بخش میشم . رو کفشی میپوشم . از بقیه روزها زودتر رسیدم. لباس فرم میپوشم. اتیکت میزنم. ترالی احیا رو چک میکنم. کل وسایل بخش رو میشمارم.
دفاتر رو با دقت تیک میزنم. دیوار نویس هارو پر میکنم.
حتی کپسول های اکسیژن رو هم چک میکنم. فعلا کسی تو اورژانس بستری نیست.
اول شیفت یه زایمان داریم. یه دختره ناز. همکارم میگه تو برو من کاراشو میکنم. ولی من دوست دارم خودم باشم سر زایمان. میگم کارای عملی من ، مشق نوشتنا با تو.

واکسناشو میزنم . وزن و دور سر و قد .گرفتن اثر کف پا و آخر سر هم مای بی بی. شانی که دورشه  مثل روسری میبندم براش . اینجوری با نمک تر شده.


چند تا بیمار پذیرش اورژانس میگیرن و کاراشونو انجام میدم.
آخرای شیفت داره میرسه . همکار شبکارم زود میرسه و شیفت رو تحویل میگیره .
وسایل کمدم رو جمع میکنم. لباسای کارم . مهر و اتیکتم. دمپایی ها رو میچپونم تو کمد. از رختکن میام بیرون. رزیدنت ها دارن تو اورژانس بخش رو تحویل هم میدن.
منتظر میمونم تموم که میشه بلند میگم بچه ها خداحافظ . من شیفت آخرمه
. همه با تعجب میگن  وای چه زود داری میری مگه چند هفته شدی تو ؟
همکارم داد میزنه 37 هفته دیگه.
یکی شون میگه آآآآآ انگار همین دیروز بود گفتی بتات + شده.
عادله میگه: واسه ما هم دعا کن.  میگم  : حتما

سمیه میگه :اینجا میای واسه زایمان؟  میگم : اصلا
سپیده میگه :سزارین دیگه؟ میگم :قطعا
کلی مسخره بازی و ماچ و بوسه آخرش هم با یه مراسم فیلم هندی با همه خداحافظی میکنم.
از بخش میام بیرون . رو کفشی هارو در میارم.
منتظر آسانسور نمیمونم. از پله ها میام پائین.
از اورژانس جنرال رد میشم.همه جارو با دقت نگاه میکنم. ایستگاه بیمار بری. تریاژ  ، آزمایشگاه ، اطلاعات ، این خط های قرمز و سبز و زرد کف سالن و .....
آژانس بیمارستان ماشین نداره . یک ربع تو حیاط بیمارستان میشینم.
کارت میزنم و از در میام بیرون.
________________________________________________________________
این کارارو همیشه میکنم ولی وقتی آدم فکر میکنه شاید آخرین بار باشه حتی کارهای تکراری روزمره هم واسه آدم شیرین و لذت بخش میشه.


     


طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 توسط ماما | نظرات ()

این روزها با خودم فکر میکنم چه کارهایی الان میتونیم انجام بدیم که دیگه لااقل تا 3-2 ساله دیگه نمیتونم به راحتی انجامش بدم.

همیشه از اینکه وسط سینما صدای گریه ی یه بچه مییومد اعصابم به هم میریخت . واسه همین این روزها میرم سینما .دوتایی بیرون میریم . 

شبها به سختی میخوابم حتی این بالشهای بارداری هم دیگه جواب نمیده .کمردرد آدم رو کلافه میکنه.

دیگه به سختی پشت فرمون میشینم . بیمارستان به خاطر ساخت و ساز های جدید پارکینگ رو زوج و فرد کرده. دیروز به سختی جا پیدا کردم و ماشین رو چپوندم بین دیوار و یه سمند. در رو باز کردم که پیاده شم ولی   حیف   ...... همه جام رد شد غیر از  این جوجه . دوباره روشن کردمو اومدم بیرون از پارک.  

با خودم فکر میکردم چقدر صاف راه میرم  . امروز توی مترو عکسم افتاد رو قطار و دیدم وای با وجود این همه لباس گشاد چقدر این جوجه تابلو شده و کاملا مثل اردک راه میرفتم.

این جوجه هنوز عرضی قرار گرفته برای همین پاهاشو فرو میکنه تو پهلوم . همش میگم کی به دنیا میای جوراباتو با یه کش سفت ببندم به پاهات از دست این انگشتای کوچولوت راحت شم.

همه بچه های بیمارستان بهم لطف دارن حتی خدمات خیلی کمکم میکنن  ولی شیفتای طولانی واقعا اذیت کننده میشن مخصوصا شبکاری که چهار ساعتی تنها میمونم گاهی واقعا دلم برای خونه تنگ میشه  اونوقته که این آهنگ حمید عسگری رو میذاریم و کلی باهاش مسخره بازی در میاریم.

 خوابیدن سخت و بریده، عضلات دردناک، شکم بزرگ، راه رفتن با پاهای باز، لگدهای توی قفسه سینه وپهلو ، نفس نفس ها ......ولی  حتی زمانهای  سختش هم شیرینه. همیشه برای اونایی که بچه میخوان دعا میکنم چون مثل مزه ی خوب یه معجونه که دوست دارم همه خودشون بچشنش.

-----------------------------------------------

لطفا واسم دعا کنید جوجمون سالم باشه و  به موقع به دنیا بیاد   ممنون





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: بارداری، ماه های آخر، 32 هفته،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 آذر 1391 توسط ماما | نظرات ()

بعد 6 ماه یک هفته مرخصی گرفتم و افتادم دنبال سیسمونی خریدن و سر هر چیزی کلی حرص میخورم که مگه چه خبره این همه گروووونه آخه؟

مگه ما که از این قاشقای حرارتی نداشتیم هممون دچار سوختگی لب و لوچه شدیم؟

مگه ما که زانو بند نداشتیم چهار دستو پا که رفتیم پوست زانوهامون قلفتی کنده شد؟

مگه ما که صندلی غذا خوری 300 هزار تومنی نداشتیم الان نمیتونیم پشت میز غذا بخوریم؟ والا یه ملحفه بزرگ مینداختن کلی حال میکردیم از غذا خوردنمون.

کل ماشینمون حالا مثلا گرون شده 8 میلیون می ارزه اونوقت یارو میگه ست کالسکه و کریر و روروئک و صندلی خودرو میشه  سه میلیون و پونصد  حالا چون شما خریدارید و همین یه دونه از ایتالیا وارد شده میدیم 2/5    . گفتم من غلط کنم خریدار باشم  ممنوووووووووووووون بسییییییار.

در کل تصمیم گرفتم فقط چیزایی که واقعا لازمه بگیرم  هر چند پدرم  بنده خدا میگه اینا هدیه ماست و تو کاریت نباشه  ولی من  با این قرچولک بازیا کلا مخالفم.

راستی جوراباشم آبیه بچم. اما هنوز به خاطر شرایطم التماس دعای شدید دارم. 

دنبال استعلاجی هستم .

وخیلی خیلی  ممنونم از دوستای وبلاگیم که جویای حالم بودن




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط ماما | نظرات ()

1_ شیفت قبل ساعت 4 صبح یه خانوم باردار 19 هفته  اومد با خونریزی.  هر چی گفتیم تشکیل پرونده بده بمون راضی نشد. گفت فردا عروسیمه نمیتونم بمونم.

حالا همش تو فکرشم تو عروسیش سقط نکنه بیچاره ضایع شه.

2_ یکی از بیمارای اورژانسمون که قرص استفاده کرده بود تا جنین 19 هفتشو سقط کنه  وقتی سقط کرد با زیرکی تمام فرار کرد و من هنوزم دارم فکر میکنم چطور فرار کرد.  از صبح یادم می افته فحشش میدم چون بعد دو ماه که پله های بیمارستانو به خاطر شرایطم بیخیال شده بودم  به خاطر اون دویدم و کلا یادم رفت خودمو.   وقتی داشتم جنینشو وزن میکردم دلم واقعا واسه اون موجود کوچولو سوخت .

3_ یکی از بیمارامون که 19 هفته  باردار بود امروز برای دومین بار سقط کرد و زار زار گریه میکرد  در حالی که روی تخت بقلیش یه جنین 19 هفته با قرص سقط شده بود.


_____________________________________________

کلا شدم ویلیامز متحرک  . هرچی مورد نادر تو کتاب نوشته تو این بارداری ما داره اجرا میشه.

منم دارم 19 هفته میشم.

اینجا رو هم ببینید جالبه

http://www.medapple.com/site/2010/12/hand-of-hope/




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 شهریور 1391 توسط ماما | نظرات ()
توصِه های دوران بارداری :

"در اوان بارداری تولدنوزاد، باید زن بار دار خود را چنانكه لازم و مناسب حال است مراعات كند . ما در ا ین باره دستوراتی می دهیم كه هر زنی در حالت بارداری، آن را كاملا اجرا كند بهره بیند و با مشكلات غیرمنتظره روبرو نمی شود :
1. در سراسر دوران بارداری باید شكمشان نرم باشد و از یبوست بپرهیزند.
2. اگر یبوست شدید داشتند شیر خِشت (نوعی صمغ گیاهی با خاصیت ملین) و امثال آن بخورند .
3. ورزش نه شدید و نه بسیار ناچیز بلكه ورزش با شدت متوسط بكنند.
4. به آرامی پیاده روی نمایند اما آن هم نه بیش از اندازه كه به افراط.
5. باید به هیچ وجه حركات بسیار شدید بكنند و نباید از جایی به جایی بپرند.
6. باید از ضربت خوردن و بر زمین افتادن برحذر باشند.
7. از پرخوری و عصبانیت، بپرهیزند.
8. باید كوشش كنند كه اندوهگین نباشند و بسیار غم نخورند . خلاصه از هرچه سبب سقط جنین می شود باید بپرهیزند. به ویژه در ماه اول حاملگی تا مدت بیست روز و مخصوصا در هفته اول باردار شدن به مدت سه روز باید از مراعات این دستورات غافل نباشند و از هرچه بچه را تكان می دهد دوری جویند و هرچه را كه در باره نگهداری جنین نوشته ایم مو به مو اجرا كنند.
9. از سردنده های نزدیك شكم به پایین خود را با پارچه ای نرم پشمی بپوشانند.
10. غذایشان نان خوب و برشته با شورباهای ساده و شورباهای زیره ای باشد.
11. نباید هیچ تند مزه ای یاتلخ مزه ای رابخورند".

توصیه های پس از زایمان :


"همین كه مادر نوزاد را به دنیا آورد باید خود را بپوشد كه سرما نخورد، كوشش كند خون كافی بیرون دهد و غذای خوب و مناسب حال بخورد . نباید به طور ناگهانی به غذاهای پرمایه و دیرهضم هجوم آورد . مبادا زیاده از حد لازم گرمی به درونش راه یابد و نیروی تغییردهنده كبد را ناتوان كند و تشنگی زیاد بر او دست یابد.
خونریزی ایام بعد از زایمان، حركت ها و نوبت هایی دارد . در وهله اول تشویش و درد همراه دارد . اگر خون زایچگی از بیست روز گذشت و تا بیست و چهار روز فروكش نكرد یا بعد از فروكش كردن باز برگشت، معلوم می شود که حالت غیرطبیعی است، كه حتما باید مادر، خود را پاكسازی كند.




طبقه بندی: دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 مرداد 1391 توسط ماما | نظرات ()

داره یه (ن) بهم اضافه میشه  همین




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 تیر 1391 توسط ماما | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره بپرسید اگه بدونم در اسرع وقت جواب میدم.(یعنی سوالائی که جواب نمیدم اطلاع ندارم شرمنده)
فقط خواهشا اگه خیلی خیلی خصوصی بود واسم ایمیل بذارید وگرنه تو همون نظرات عمومی بنویسید منم راحت تر جواب میدم .
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :