تبلیغات
وبنوشته های یك ماما - پراکنده از روزهام و شب آخر

ماما

وبنوشته های یك ماما
اینجا یه چیزایی پیدا میشه واسه خوندن!
مشاوره تلفنی مامایی

مشاوره مامایی

یعنی اصلا فکر نمیکردم  پوشیدن جوراب و کفش  بشه دردناکترین کار دنیا.

اصلا فکر نمیکردم یه روزی اینقدر ضعیف بشم که این پهلو اون پهلو شدنم چند دقیقه طول بکشه. تازه داداشم میگه میخوای از زمین بلند شی آدم یاد زامبی میافته.

جوجمون دیگه جاش تنگ شده و حرکاتش ملموس تر.

یعنی یه لذتی داره تو خونه باشی استرس کار نداشته باشی. گاهی میزنه به سرم کلا دیگه نرم سر کار. اما هفته پیش که رفتم بیمارستان به دوستام  سر بزنم دیدم چقدر دلم تنگ میشه واسه اون محیط.

در معرض زایمان زودرس بودم به خاطر شرایطم. حالا که 37 هفته تموم شده میگم کی میشه دردام شروع شه راحت شم اما انگار نه انگار.دردام پراکنده هستن و با یه سری اقدامات درمانی خودم سریع آف میشن. تا یه روزی به خودم وقت دادم اگه درد داشتم NVD اگه نداشتم واسه خودم تاریخ C/S  زدم.

------------------------------------------------------------------------------

وسایلم رو آماده کردم فردا میرم بیمارستان. امشب استرس بدی گرفتم.اصلا انگار نه انگار خودم این همه سزارین دیدم و بیمار سزارینی آماده کردم و اردر(order) سزارینی چک کردم. تازه تو اون بیمارستان ما که همه چی وضعیت اورژانسی داره.

خوابم نمیبره. از ظهر خودمو NPO  کردم که بعد عمل اذیت نشم.بعد دیدم ضعف دارم نشستم یه عالمه غذا خوردم. خدا به دادم برسه فردا.

به دکترم زنگ زدم تازه گفت صبحم یه چیز شیرین بخور بعد بیا.

بعد بیمارستان چتر رو باز میکنم خونه ی پدری. فکر نکنم تا چند روز بتونم پست جدید بذارم.

معذرت میخوام که بد آموزی داشتم و دارم سزارین میشم. راستش خسته شدم زیاد آخه تو بارداریم واقعا کم استراحت داشتم و استرس زیادی کشیدم.

 برای آقای همسر: امشب شب آخره دوتایی بودن من و تو  و   دوتایی بودن من و این جوجه ست.  باردار بودن شرایط سختیه ولی شیرین بود .ازت ممنونم به خاطر همراهی همیشگیت.

پارسال شب تولد حضرت رسول (ص) شیفت بودم کلا یه بیمار داشتیم که زایمان کرد و و اسم بچه رو گذاشت نگار. اون شب بلوک زایمان و اورژانسمون  آروم آروم بود و ساعت 9 شب یهو صدای گریه ی اون بچه پیچید تو بخش. یادمه وضع روحی خوبی نداشتم اون روزها و یهو منم با اون صدا بغضم ترکید و ....و بعد چند ماه این جوجه وارد زندگیم شد.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت.

  به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.

امسال نمیدونم کجام و چه وضعی دارم. پیشاپیش تبریک میگم و امیدوارم هر چی از خدا میخواین توی اون شب بهتون بده.

دیگه چیزی یادم نمیاد . فقط التماس دعای شدید








طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391 توسط ماما | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره دارید در سایت مشاورماما بپرسید یا با شماره های مرکز مشاوره تماس بگیرید.گاهی اونجا هم شیفتم آخه .اینجا بیشتر خاطرات کاریمه فعلا.
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :