ماما

وبنوشته های یك ماما
اینجا یه چیزایی پیدا میشه واسه خوندن!
مشاوره تلفنی مامایی

مشاوره مامایی
گاهی دلم برای اینجا تنگ میشه . اینقدر وایبر و اینستا و واتس آپ و .... وقت آدمو میگیره و راحت  در دسترس هستن دیگه آدم همت نمیکنه بیاد لب تاپ روشن کنه ( لب تاپ یا لپ تاب نمیدونم گیر ندین حالا ) کلا کار مشاوره جالبه و خیلی اطلاعات میخواد به نظرم . مدتیه با  یه مرکز مشاوره کار میکنم . خوبه در کل . . تو اینستاگرام  هم پیجشو گاهی میچرخونم . پیج  mama_moshaver   . 
امیر طاها دو سالش تموم شد و این دو سال بهترین سالهای زندگی من و باباش بود مطمئنا . بچه دار شدن تو این دوره زمونه سخته درسته ولی گاهی داشتن یه امید یه شیرینی یه بچه ی معصوم خیلی انرژی میده به آدم واسه خوب زندگی کردن.
در کل اومدم بگم  من زنده ام هنوووووووووووووووز










طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: مرکز، مشاوره، مامایی، نغمه، شیفت، ماما، بارداری،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 بهمن 1393 توسط ماما | نظر دوستان ()

امروز داشتیم از گرما تلف میشدیم تو این مرکزمون.

رفتیم کولرو روشن کنیم دیدیم نه بابا روشنه مثلا.

اومدیم با کلی مصیبت جای میزمونو عوض کردیم.

قشنگ روبروی کولر نشستم.

چند دفعه هی از دور نگاه کردیم دیدیم به به عجب میز خوشگلی داریما!

عجب صندلی باحالی(ارتفاعشو زیاد کرده بودم تازه)

خلاصه تو حال خودمون بودیم که یهو گوشیمون زنگ خورد.

یه خانمه: شما  فردا باید بری جای جدیدتون واسه کار ابلاغتونم خورده.

من:فردا

گوشیو قطع کردم هم خوشحال بودم هم ناراحت.

چیجوری دل بکنم از اینجا؟ از دوستام !از پرونده هام! از مریضام !از راننده سرویس (که همیشه جا میذاره منو)  ! از قوری شکسته ی مرکز!از ...........

بد جوری دلم گرفته میگن این میزو صندلیا به هیچ کس وفا نمیکنه راست میگن





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: مرکز، میز، صندلی، دلبستگی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 خرداد 1390 توسط ماما | نظرات ()

تو مرکز ما فقط یه ترازو هست که سالمه و بیشتر واسه باردارا استفاده میکنیم ولی چون دم در هر کی از در میاد تو میره روش خیلی کثیف میشه

یه برگه زدیم بالاش که{لطفا با کفش روی ترازو نروید} 

دیروز دو تا خانم که به نظر همسایه بودن با هم اومدن تو اتاق یکیشون میخواست بره رو ترازو .کاغذرو دید اشاره کرد به اون یکی.

اون یکی گفت:برو با کفش بابا مگه  کفشت چند کیلو هست حالا!

بعدا نوشت:دوستم میگه تو این منطقه فقط در صورتی که یه خنجر بذاریم رو ترازو هر کی با کفش بره روش بره تو شکمش و چند تا کشته بده یه چیزی یادشون میمونه

اما من هنوز به نظر اون اعتقاد پیدا نکردم .تلاشمو میکنم.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ترازو، مرکز، خاطرات، ماما،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 توسط ماما | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره دارید در سایت مشاورماما بپرسید یا با شماره های مرکز مشاوره تماس بگیرید.گاهی اونجا هم شیفتم آخه .اینجا بیشتر خاطرات کاریمه فعلا.
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic